این بار بدون عنوان !

به نام آن کس شروع میکنم که هنگام یکی بود ، یکی نبود ، در حالی که یکی بود ، یا در حالی که یکی نبود ، همیشه بود ...

(تلاش میکنم در این نوشته از واژگان عربی به کار نبرم)

در سخن نخست عید ، این موهب که از پدرانمان به ما رسیده را خجسته دانسته و تهنیت میگویم ..


سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت        بادت اندر شهریاری برقــــــــرار و بر دوام

سال خرم فال نیکــــــــــــــــو مال وافر حال خــــــوش         اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

"حافظ"




ایا تا بحال به دگر کتاب های "سعدی" - این شاعر نامی- بر خورده اید ؟

در گرو پرس و جو ها و اگر بتوانیم نام آن را "آمار گیری" گذاریم ، آمار گیری های اینجانب

میشه گفت که بیش تر (شما در اندیشتون به جای این واژه ، واژه ـی اکثر باشه) نمیدانند که

سعدی کتاب های دیگری یا به عبارتی نوشته های دیگری نیز دارد .. در اینجا به فکر خوش آمد که

معرفی آن ها زیاد بد نباشد .. و گامی هرچند کوچک در پـی ـه "دانستنی های عمومی" شما دوستان

ارجمند برداریم ..

پس بدون صحبت گزافی معرفی را میآغازم ..


"هزلیات سعدی"


این پاره از افکار سعدی که در شکل شعر به میان آمده گه گاه در کتاب جاگانه ای دیده

میشود اما برای یافتن راحت تر آن پیشنهاد میکنم به قسمت "هزلیات و خبثیات" که در

دیوان سعدی موجود است مراجعه کنید ...

در این بین توضیحات دیگر نیز به جای میماند که خود را از گفتن آن ها منع نمیکنم ..

همان طور که در نوشته ای در مورد خیام چندین جلسه ی پیش نوشته شده بود ، خیلی از اشعار

بسته به خود شعرا (پارسی این واژه چیست ؟! ) نیست بلکه بعد ها به اشعار زیاد شده (افزوده شده).

این بخش از اشعار سعدی نیز چنین خاصیتی را دارند به شکلی که خیلی از بزرگان ادبی این پاره را

جدا از سعدی دانسته و به آن برچسب "آلودگی و تنفر آمیزی افزوده شده" داده اند . (ایرج پزشکزاد)


از دیگر نوشته های سعدی میتوان به موارد زیر اشاره نمود :


مجالس پنجگانه

در تربیت یکی از ملوک گوید

الجواب

رساله در عقل و عشق

و معروف ترین آن ها :

کتاب نصیحةالملوک



این پاراگراف (این عربی نیست پس مشکلی ندارد) از ویکیپدیا برگرفته شده :


آنچه سعدی در مورد خویشتن میسراید ...


هفت کشور نمی‏کنند امروز / بی مقالات سعدی انجمنی

من‏آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت / هنوز آواز می‏آید به معنی از گلستانم

هر متاعی ز مخزنی خیزد / شکر از مصر و سعدی از شیراز

منم امروز و تو انگشت‏نمای همه خلق / من به شیرین سخنی و تو به خوبی مشهور

در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر / خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس / حد همین است سخندانی و زیبایی را

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید / هـزار سال پس از مرگ او گرش بویی


سپاسگذارم از این که مارا به سر بردید (تحمل کردید ... )



عارف من دو تا ایمیل زدم باور کن باو ! حالا همون یه دونه نیز بسته :دی

راستی رسما بیگانه شدی رفت دیگه نه ؟ بی ادب waterfall چیه بنویس "آبشار" :|

این شعر رو بخون(ـید) خیلی جالبه .. از System Of A Down ...

(سرج تنکین که یه رگ ایرانی داره گفته)


Life is a waterfall,
we're one in the river,
and one again after the fall.

Swimming through the void
we hear the word,
we lose ourselves,
but we find it all...

Cause we are the ones that want to play,
always want to go,
but you never want to stay.

And we are the ones that want to choose,
always want to play,
but you never want to lose.

Aerials, in the sky,
when you lose small mind,
you free your life.

Life is a waterfall,
we drink from the river,
then we turn around and put up our walls.

Swimming through the void,
we hear the word,
we lose ourselves,
but we find it all...

Cause we are the ones that want to play,
always want to go,
but you never want to stay.

And we are the ones that want to choose,
always want to play,
but you never want to lose, ooooo.

Aerials, in the sky,
when you lose small mind,
you free your life.

Aerials, so up high,
when you free your eyes,
eternal prize.

Aerials, in the sky,
when you lose small mind,
you free your life.

Aerials,so up high,
when you free your eyes,
eternal prize


میگم اون عکسه رو ویرایش کردم اون قسمت ی که گفتی رو سبز کردم حالا میخوام عکس خودمو بزارم :d

بسه دیگه نظر بده اونجا حرف میزنیم



سخن غیر مگو با منه معشوقه پرست

                                                                   کز می و جام می ام نیست به کس پروایی



حکایتی از گلستان سعدی

به نام خداوند جان و خرد

                        کرین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای

                          خداوند روزی ده رهنمای

ستودن نداند کس او را چو هست

                     میان بندگی را ببایدت بست

تورا دین و دانش رهاند درست

                       ره رستگاری ببایدت جست(مقدمه شاهنامه)

سلام

با چند تا حکایت شیرین از گلستان سعدی در خدمتم

سعدی می فرماید:            

 به چه کار آیدت زگل طبقی؟    زگلستان من ببر ورقی

ما هم باهم ورقی از گلستان رو بخونیم. می فرماید:

فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.110
پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش  همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند.
وزير نزديك فقير آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟
فقير وارسته گفت : به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.
پادشه پاسبان درويش است
 
گرچه رامش به فر دولت او است
 
گوسپند از براى چوپان نيست
 
بلكه چوپان براى خدمت او است
 
يكى امروز كامران بينى
 
ديگرى را دل از مجاهده  ريش
 
روزكى چند باش تا بخورد
 
خاك مغز سر خيال انديش
 
فرق شاهى و بندگى برخاست
 
چون قضاى نوشته آمد پيش
 
گر كسى خاك مرده باز كند
 
ننمايد توانگر و درويش
 
سخن آن فقير وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم .
فقير وارسته پاسخ داد: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى .
شاه گفت : مرا نصيحت كن .
فقير وارسته گفت :
درياب كنون كه نعمتت هست به دست
 
كين دولت و ملك مى رود دست به دست 


در حکایتی دیگر می فرماید:

دو برادر يكي خدمت سلطان كردي و ديگر به زور بازو نان خوردي. باري اين توانگر گفت درويش را كه چرا خدمت نكني تا از مشقت كار كردن برهي ؟ گفت : تو چرا كار نكني تا از مذلت خدمت رهايي يابي؟ كه خردمندان گفته اند : نان خود خوردند و نشستن به كه كمر شمشير زرين بخدمت بستن.
به دست آهك تفته كردن خمير
 
به از دست بر سينه پيش امير
 
عمر گرانمايه در اين صرف شد
 
تا چه خورم صيف  و چه پوشم شتا
 
اى شكم خيره به نانى بساز
 
تا نكنى پشت به خدمت دو تا

بدرود

تفعلی به چند باب از بهشت ـه سعدی ! + عکس از مزار شعارای بزرگ

1-پارسائي را ديدم بر کنار دريا ، که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد.مدتها در آن رنجور بود و شکر خداي عز و جل علي الدوام گفتي ؛ پرسيدندش که شکر چه مي گوئي ، گفت : شکر آنکه  بمصيبتي گرفتارم نه بمعصيتي.
                           گو مرا زار به کشتن دهد آن يار عزيز
                           تا نگوئي که در آن دم غم جانم باشد
                           گويم از بنده مسکين چه گنه صادر شد
                           کو دل آزرده شد از من ،غم آنم باشد


2- حکيمي که با جهال در افتد توقع عزت ندارد و گر جاهلي بزبان آوري بر حکيمي غالب آيد عجب نيست که سنگيست که گوهر همي شکند .
                            گر هنرمند ز اوباش جفائي بيند  
                            تا دل خويش نيازارد و درهم نشود
                     سنگ بد گوهر اگر کاسه زرين بشکست
                          قيمت سنگ نيفزايد و زر کم نشود



3- ارادت بيچون يکي را از تخت شاهي فرو آرد و ديگري را در شکم ماهي نکو گرداند.



4- زمين را از آسمان نثار است و آسمانرا از زمين غبار "کل اناء يترشح بما فيه "
                            گرت خوي من آمد ناسزاوار 

                      تو خوي نيک خويش از دست مگذار


.....


قسمت بشه یه سر اینجا ها بریم :


(مزار با شکوه سعدی )


http://www2.soroush-media.tv/sitepics/saadi_tomb.jpg


(ارامگاه حافظ )


http://www.iranembassy.org.au/pic/FAA13012.jpg


(مزار شریف بزگ عارف ، مولانا به همراه .. )



 


مثل اینکه این خونه ی مولاناس :





اینم مراسم زیبای رقص سماع


این هم مقبره ی شمس :


http://www.fotothing.com/photos/5a8/5a821c288fe47d42162358537327f864.jpg


http://behzad2313.persiangig.com/image/13860903.jpg




اخرین جمله ای که مولانا به زبون اورده :


رو سر بنه بنه به بالین تنها مرا رها کن


(اخرین شعر مولانا)

باز هم حکایتی از گلستان

به نام خدایی که جان آفرید       سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوند بخشنده ی دستگیر      کریم خطا بخش پوزش پذیر (سرآغاز بوستان)

با درود

امروز باز هم یه حکایت از گلستان دارم. حکایت سوم از باب اول. بی مقدمه بریم سراغ حکایت.

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر ، و دیگر برادران بلند و خوب روی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد! پسر به فراست ، استبصار به جای آورد و گفت:

-ای پدر! کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.

آن شنیدی که لاغری دانا      گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود     همچنان از طویله ی خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند.

تا مرد،  سخن نگفته باشد      عیب و هنرش نهفته باشد

هر بیشه گمان مبر نهالی      باشد که ، پلنگ خفته باشد

شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود. چون لشکر از هر دو طرف در هم آوردند. اول کسی که به میدان در آمد ،  این پسر بود! گفت:

آن ، نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من

                                                آن منم ، گر در میان خاک و خون بینی سری

کان که جنگ آرد ، به خون خویش بازی می کند

                                              روز میدان و آن که بگریزد ، به خون لشکری

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:

ای که شخص مَنَت حقیر نمود!       تا درشتی، هنر نپنداری

اسـب لـــــاغـر میان ، به کار آید      روز میدان ، نه گاو پرواری

آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک ، جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت:

-ای مردان بکوشید! یا جامه ی زنان بپوشید!

سواران را بگفتن او ، تهور زیاد گشت و به یک بار ، حمله آوردند. شنیدم که در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد ، تا ولیعهد خویش کرد. برداران حسد بردند و زهر در طعامش کردند.خواهر از غرفه بدید ، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و درست از طعام کشید و گفت:

-محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند!

کس نیاید به زیر سایه ی بوم   

                                ور نه همای از جهان شود معدوم

پدر را از این حال آگهی دادند ، برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد! پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست ؛ که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند!

نیم نانی گر خورد مرد خدا      بذل درویشان کند نیم دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه     همچنان در بند اقلیمی دگر

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

و در پایان:

سر تا قدم وجود حافظ      در عشق نهال حیرت آمد

حکایت همچنان باقیست(حکایتی دیگه از سعدی)

حمد بی حد و ثنای بی عد و سپاس بی قیاس خداوندی را که جمع دیوان حافظان ارزاق به پروانه ی سلطان اردات و مشیت اوست.

باز هم درود خدمت شما.

می خواستم برم بخوابم که باز یه حکایت از گلستان یادم اومد.

می فرماید:

بازرگانی را شنیده بودم که صد و پنجان شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به هجره خویش درآورد. همه شب نیازمند از سخنهای پریشان گفتن که: فلان انبارم به ترکستان و فلان بضاعت هندوستان است. این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوس است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود بقیت عمر به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفر است؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد وز آنجا کاسه چینی به روم آورم و دیبای رومی به حلب آبگینه حلبی به یمن برد یمانی به پارس وز آن پس ترک تجارت کنم و بر دکانی بنشینم. انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش باز نماند. گفت سعدی تو نیز سخنی بگو از آنها که دیده ای و شنیده ای.

گفتم:

آن شنیدستی که در اقصای غور        بار سالاری بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست را          یا قناعت پر کند یا خاک گوی

و در آخر:

خرم دل آنکه همچو حافظ       جامی ز می الست گیرد

حکایتی از گلستان

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

هر نفس که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات.

با درود

یه حکایت از گلستان سعدی دارم.

دیروز خواندمش خیلی خوشم اومد.

عجب کتابی گلستان یه پارچه شکر.

واقعا زیباست دست سعدی بی بلا. خودش در گلستان می فرماید:

به چه کار آیدت زگل طبقی        زگستان من ببر ورقی

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگه ما این ادبیات غنی رو نداشتیم چی می شد؟!

اگه فردوسی و مولوی و حافظ و سعدی و نظامی و .... (چقدر زیادن!)مسیرشون رو کج می کردن چی؟

از این حرف ها بگذریم و به سراغ حکایت برویم.

می فرماید: هرگز از دور زمان ننالیده و روی از گردش آسمان در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

مرغ بریان به چشم مردم سیر           کمتر از برگ تره برخواست

وان که را دستگاه و قوت نیست          شلغم پخته مرغ بریان است.

و در آخر این که:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت          بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

کز مسلمانی از اینست که حافظ دارد       وای اگر از پی امروز بود فردایی

سعدی هم عارف بوده :| هر کی میگه نبوده بیاد پیش من بهش ثابت کنم

سعدی هم عارف بوده :| هر کی میگه نبوده بیاد پیش من بهش ثابت کنم


شب فراق که داند که تا سحر چندست گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم پیام من که رساند به یار مهرگسل قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست که با شکستن پیمان و برگرفتن دل بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی ز دست رفته نه تنها منم در این سودا فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق                  
مگر کسی که به زندان عشق دربندست کدام سرو به بالای دوست مانندست که برشکستی و ما را هنوز پیوندست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست هنوز دیده به دیدارت آرزومندست به جای خاک که در زیر پایت افکنده​ست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست به زیر هر خم مویت دلی پراکندست گمان برند که پیراهنت گل آکندست چه دست​ها که ز دست تو بر خداوندست بیا و بر دل من بین که کوه الوندست گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

یكی از بزرگترین شعرای ایران است كه بعد از فردوسی آسمان زیبای ادبیات فارسی را با نور خود روشن ساخت و او نه تنها یكی از بزرگترین شعرای ایران بلكه یكی از بزرگترین سخنوران جهان می باشد . ولادت سعدی در سالهای اول سده هفتم هجری حدودا در سال 606 ه.ق در شهر شیراز میباشد .

خانواده اش از عالمان دین بودند و پدرش از كاركنان دربار اتابك بوده كه سعدی نیز از همان دوران كودكی تحت تعلیم و تربیت پدرش قرار گرفت ولی در همان دوران كودكی پدرش را از دست داد و تحت تكفل جد مادری خود قرار گرفت .او مقدمات علوم شرعی و ادبی را در شیراز آموخت و سپس در دوران جوانی به بغداد رفت كه این سفرآغاز سفرهای طولانی سعدی بود .او در بغداد در مدرسه نظامیه مشغول به تحصیل شد كه در همین شهر بود كه به محضر درس جمال الدین ابوالفرج عبدالرحمن محتسب رسید و از او به عنوان مربی و شیخ یاد می كند . پس از چند سال كه او در بغداد به تحصیل مشغول بود شروع به سفرهای طولانی خود كرد كه از حجاز گرفته تا روم و بارها با پای پیاده به حج رفت . سعدی سفرهای خود را تقریبا در سال 620-621 آغاز و حدود سال 655 با بازگشت به شیراز به اتمام رساند كه البته درخصوص كشورهایی كه شیخ به آنجا سفر كرده علاوه بر عراق ،شام ، حجاز كه كاملا درست بوده ،‌هندوستان ،‌غزنین ، تركستان و آذربایجان و بیت المقدس و یمن و آفریقای شمالی كه ذكر كرده اند و اكثر این مطالب را از گفته های خود شیخ استنباط نموده اند ولیكن بنا بر نظر بسیاری از محققین به درستی آن نمی توان اطمینان كرد بخصوص اینكه بعضی از آن گفته ها با شواهد تاریخی و دلایل عقلی سازگار نیست . شیخ شیراز دوستی محكمی با دو برادر معروف به صاحب دیوان یعنی شمس الدین محمد و علاء الدین عطا ملك جوینی وزرای دانشمند مغول داشته و آن طور كه از سخنان شیخ معلوم است او به تصوف و عرفان اعتقاد داشته و شاید در سلسله متصوفه داخل شده وهم چنین گفته اند كه محلی كه امروز مقبره او می باشد خانقاهش بوده است .نكته مهمی كه باید ذكر شود شهرت بسیاری است كه این شاعر بزرگ هم در حیات خود داشت و هم بعد از وفاتش كه البته این نكته تازگی نداشته و در مورد شعرای دیگری نیز بوده است . اما آنچه كه قابل توجه و ذكر است این است كه معروفیت سعدی فقط مختص به ایران نبوده حتی در زمان خودش به مرزهای خارج ازا یرا ن مانند هندوستان ،آسیای صغیر نیز رسیده بود و خودش در چند جا به این شهرت اشاره داشته كه این شهرت سعدی معلول چند خاصیت است اول اینكه او زبان شیوای خود را وقف مدح و احساسات عاشقانه نكرده ، دوم اینكه او شاعری جهانگرد بود و گرم و سرد روزگار را چشیده و تجارب خود را برای دیگران با زیبایی و شیرینی بیان كرده و هم چنین وی در سخنان خود چه از نظر نثر و چه نظم از امثال و حكایات دلپذیر استفاده نموده است و دیگر اینكه سعدی به شاعری شوخ طبع و بذله گو معروف است كه خواننده را مجذوب می كند و همه اینها دست به دست هم داده و سبب شهرت او گردیده است .شیخ شیراز در دوران شاعری خود افراد معدودی را مدح كرده كه بیشتر اتابكان سلغری و وزراء فارس و چند تن از رجال معروف زمانش می باشد و بزرگترین ممدوح سعدی از میان سلغریان اتابك مظفر الدین ابوبكر بن سعد بن زنگی است كه سعدی در روزگار این پادشاه به شیراز بازگشته بود و ممدوح دیگر سعد بن ابوبكر می باشد كه سعدی گلستان را در سال  656  ه. ق به او تقدیم می كند و دو مرثیه نیز در مرگ این شخص نیز سروده است و از میان ممدوحان ، سعدی ، شمس الدین محمد و برادرش علاءالدین عطا ملك جوینی را بیش از همه مورد ستایش قرار داده كه مدایح او هیچ شباهت به ستایشهای دیگر شاعران ندارد چون نه تملق می گوید و نه مبالغه می كند . بلكه تمام گفتارش موعظه و اندرز است و متملقان را سرزنش می كند و ممدوحان خود را به دادرسی و مهربانی و دلجویی از فقرا و ضعفا و ترس از خدا و تهیه توشه آخرت و بدست آوردن نام نیك تشویق و ترغیب می كند .این شاعر بزرگ در زمانی دار فانی را وداع گفت كه از خود شهرتی پایدار به جا نهاد . سال وفات او را بعضی 691 ه. ق ذكر كرده اند و گروهی معتقدند كه او در سال 690 ه. ق وفات یافته كه مقبره او در باغی كه محل آن نزدیك به سرچشمه نهر ركن آباد شیراز است قرار دارد .

 

ویژگی های آثار سعدی

 سعدی

آنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، «سهل و ممتنع» بودن است. این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول «سهل» و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد. در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار کرده اند. اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، «ممتنع

» هستند و کلمه ی «ممتنع» در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس. وقتی گفته می شود شعر سعدی «سهل و ممتنع» است یعنی در نگاه اول، هر کسی آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است. بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از:

 نکات دستوری : نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است. عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید.

 

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

یا

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم
به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم
حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

 

ایجاز: ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی. دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای دارد. از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند. در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود.

 

گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
 به دلت کز دلم به در نکنم
سخت تر زین مخواه سوگندی
ریش فرهاد بهترک می بود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی ...

 

 ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است. در دو حکایت زیر از «گلستان» به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند:

حکایت:

 پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.»

حکایت:

 یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.»

 

 سعدی

موسیقی  : سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند. علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس، هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب، موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و ... استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود. در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد. تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می ریزد:

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست
باز آ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینْت بوالعجب
نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

 

طنز و ظرافت:  طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود استفاده ها برد:

با محتسب شهر بگویید که زنهار                     در مجلس ما سنگ مینداز که جام است

 یا

 کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی                به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد


 سعدی

سعدی

درود به همگی

امیدوارم ایام به کامتون باشه

دیدین چی شد؟

وب ما یادش رفت روز بزرگداشت سعدی رو تبریک بگه

شرمنده روز بزرگداشت ای شاعر والا مقام یکشنبه بود که متاسفانه من یادم رفت ای روز رو خاطر نشان بشم و به شما و همه تبریک بگم.

به هر حال عذر می خوام و این روز گذشته رو به همگی تبریک میگم

درضمن تا یادم نرفته امروز هم روز بزرگداشت شیخ العجایب بهایی میباشد.

این شیخ بزرگ عالم دینی معمار عارف و شاعر بوده ما بیشتر با اثار معما ری او همچو مسجد امام منار جنبان و ... در اصفهان آشنا هستیم.

روز بزرگداشت این شیخ بزرگ که مایه ی مباهات جهانیان است رو هم به شما تبریک می گم.

این هم غزلی از سعدی:

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیبه چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمدنفس خروس بگرفت که نوبتی بخواندنفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارمسرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتددل من نه مرد آنست که با غمش برآیدنه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاریدل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدیبرو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن چه خیال​ها گذر کرد و گذر نکرد خوابیبزه کردی و نکردند موذنان ثوابیهمه بلبلان بمردند و نماند جز غرابیکه به روی دوست ماند که برافکند نقابیکه در آب مرده بهتر که در آرزوی آبیمگسی کجا تواند که بیفکند عقابیتو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابیعجبست اگر نگردد که بگردد آسیابیکه هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

بدرود.

راستی یه زندگی نامه ی کوچک از سعدی در ادامه ی مطلب گذاشتم نگاه کنید.

ادامه نوشته

شعر حفظی امروز :|

بوی گل و بانگ مرغ برخواست

هنگام نشاط و روز صحراست


فراش خزان ورق بیافشاند

نقاش صبا چمن بیاراست


مارا سر باغ و بوستان نیست

هرجایی که تویی تفرج انجاست


در روی تو سر صنع بی چون

چون اب در ابگینه پیداست


هر ادمی ای که مهر مهرت

در وی نگرفت سنگ خاراست


روزی تر و خشک ما بسوزد

اتش که به زیر دیگ سوداست


نالیدن بی حساب سعدی

گویند خلاف رای داناست


ار غرقه ی ما خبر ندارد

اسوده که بر کنار دریاست



(:|)

سعدی ...

نگفتم روزه بسیاری نپاید پس از دشواری آسانیست ناچار رخ از ما تا به کی پنهان کند عید سرابستان در این موسم چه بندی غلامان را بگو تا عود سوزند که پندارم نگار سروبالا سواران حلقه بربودند و آن شوخ چو یار اندر حدیث آید به مجلس که شعر اندر چنین مجلس نگنجد                  
ریاضت بگذرد سختی سر آید ولیکن آدمی را صبر باید هلال آنک به ابرو می​نماید درش بگشای تا دل برگشاید کنیزک را بگو تا مشک ساید در این دم تهنیت گویان درآید هنوز از حلقه​ها دل می​رباید مغنی را بگو تا کم سراید بلی گر گفته سعدیست شاید

گدایان خیل سلطان

ما گدایان خیل سلطانیم بنده را نام خویشتن نبود گر برانند و گر ببخشایند چون دلارام می​زند شمشیر دوستان در هوای صحبت یار مر خداوند عقل و دانش را هر گلی نو که در جهان آید تنگ چشمان نظر به میوه کنند تو به سیمای شخص می​نگری هر چه گفتیم جز حکایت دوست سعدیا بی وجود صحبت یار ترک جان عزیز بتوان گفت                  
شهربند هوای جانانیم هر چه ما را لقب دهند آنیم ره به جای دگر نمی​دانیم سر ببازیم و رخ نگردانیم زر فشانند و ما سر افشانیم عیب ما گو مکن که نادانیم ما به عشقش هزاردستانیم ما تماشاکنان بستانیم ما در آثار صنع حیرانیم در همه عمر از آن پشیمانیم همه عالم به هیچ نستانیم ترک یار عزیز نتوانیم                  

اینجا باش که نیامدنت سعدی را می ازارد .....

تو را نادیدن ما غم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی عجب گر در چمن برپای خیزی مبادا در جهان دلتنگ رویی من اول روز دانستم که این عهد که دانستم که هرگز سازگاری مکن یارا دلم مجروح مگذار بیا تا جان شیرین در تو ریزم نخواهم بی تو یک دم زندگانی نظر گویند سعدی با که داری حدیث دوست با دشمن نگویم                  
که در خیلت به از ما کم نباشد ولیکن چون تو در عالم نباشد که سرو راست پیشت خم نباشد که رویت بیند و خرم نباشد که با من می​کنی محکم نباشد پری را با بنی آدم نباشد که هیچم در جهان مرهم نباشد که بخل و دوستی با هم نباشد که طیب عیش بی همدم نباشد که غم با یار گفتن غم نباشد که هرگز مدعی محرم نباشد                  

سعدی ، مارا همه شب نمیبرد خواب ...

ما را همه شب نمی​برد خواب در بادیه تشنگان بمردند ای سخت کمان سست پیمان خارست به زیر پهلوانم ای دیده عاشقان به رویت من تن به قضای عشق دادم زهر از کف دست نازنینان دیوانه کوی خوبرویان سعدی نتوان به هیچ کشتن                  
ای خفته روزگار دریاب وز حله به کوفه می​رود آب این بود وفای عهد اصحاب بی روی تو خوابگاه سنجاب چون روی مجاوران به محراب پیرانه سر آمدم به کتاب در حلق چنان رود که جلاب دردش نکند جفای بواب الا به فراق روی احبـــــــــــاب

سعدی میگوید : ندانم از من خسته جگر چه می​خواهی ...

ندانم از من خسته جگر چه می​خواهی اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد ز دیده و سر من آن چه اختیار توست شنیده​ام که تو را التماس شعر رهیست به عمری از رخ خوب تو برده​ام نظری دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را                  
دلم به غمزه ربودی دگر چه می​خواهی ز روزگار من آشفته​تر چه می​خواهی جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می​خواهی به دیده هر چه تو گویی به سر چه می​خواهی تو کان شهد و نباتی شکر چه می​خواهی کنون غرامت آن یک نظر چه می​خواهی وی آن کند که تو گویی دگر چه می​خواهـــــــی

تو را نادیدن ما غم نباشد , سعدی ...

تو را نادیدن ما غم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی عجب گر در چمن برپای خیزی مبادا در جهان دلتنگ رویی من اول روز دانستم که این عهد که دانستم که هرگز سازگاری مکن یارا دلم مجروح مگذار بیا تا جان شیرین در تو ریزم نخواهم بی تو یک دم زندگانی نظر گویند سعدی با که داری حدیث دوست با دشمن نگویم                  
که در خیلت به از ما کم نباشد ولیکن چون تو در عالم نباشد که سرو راست پیشت خم نباشد که رویت بیند و خرم نباشد که با من می​کنی محکم نباشد پری را با بنی آدم نباشد که هیچم در جهان مرهم نباشد که بخل و دوستی با هم نباشد که طیب عیش بی همدم نباشد که غم با یار گفتن غم نباشد که هرگز مدعی محرم نباشـــــــد

سعـــدی

چونست حال بستان ای باد نوبهاری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد عودست زیر دامن یا گل در آستینت گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو ور قید می​گشایی وحشی نمی​گریزد ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی عمری دگر بباید بعد از فراق ما را ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت هر درد را که بینی درمان و چاره​ای هست                  
کز بلبلان برآمد فریاد بی​قراری مرهم به دست و ما را مجروح می​گذاری ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری چون بر شکوفه آید باران نوبهاری یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری تو در میان گل​ها چون گل میان خاری این می​کشد به زورم وان می​کشد به زاری دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری باطل بود که صورت بر قبله می​نگاری درمان درد سعدی با دوســـــــــــت سازگاری