شاهنامه » 50

اگر تاج از آن تارک بی​بها سپاری بدو گوشه​ای از جهان و گرنه سواران ترکان و چین فراز آورم لشگر گرزدار چو بشنید موبد پیام درشت بر آنسان به زین اندر آورد پای به درگاه شاه آفریدون رسید به ابر اندر آورده بالای او نشسته به در بر گرانمایگان به یک دست بربسته شیر و پلنگ ز چندان گرانمایه گرد دلیر سپهریست پنداشت ایوان به جای برفتند بیدار کارآگهان که آمد فرستاده​ای نزد شاه بفرمود تا پرده برداشتند چو چشمش به روی فریدون رسید به بالای سرو و چو خورشید روی دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم نشاندش هم آنگه فریدون ز پای بپرسیدش از دو گرامی نخست دگر گفت کز راه دور و دراز فرستاده گفت ای گرانمایه شاه ز هر کس که پرسی به کام تواند منم بنده​ای شاه را ناسزا پیامی درشت آوریده به شاه بگویم چو فرمایدم شهریار بفرمود پس تا زبان برگشاد فریدون بدو پهن بگشاد گوش فرستاده را گفت کای هوشیار که من چشم از ایشان چنین داشتم                  
شود دور و یابد جهان زو رها نشیند چو ما از تو خسته نهان هم از روم گردان جوینده کین از ایران و ایرج برآرم دمار زمین را ببوسید و بنمود پشت که از باد آتش بجنبد ز جای برآورده​ای دید سر ناپدید زمین کوه تا کوه پهنای او به پرده درون جای پرمایگان به دست دگر ژنده پیلان جنگ خروشی برآمد چو آوای شیر گران لشگری گرد او بر به پای بگفتند با شهریار جهان یکی پرمنش مرد با دستگاه بر اسپش ز درگاه بگذاشتند همه دیده و دل پر از شاه دید چو کافور گرد گل سرخ موی کیانی زبان پر ز گفتار نرم سزاوار کردش بر خویش جای که هستند شادان دل و تن​درست شدی رنجه اندر نشیب و فراز ابی تو مبیناد کس پیش​گاه همه پاک زنده به نام تواند چنین بر تن خویش ناپارسا فرستنده پر خشم و من بیگناه پیام جوانان ناهوشیار شنیده سخن سر به سر کرد یاد چو بشنید مغزش برآمد به جوش بباید ترا پوزش اکنون به کار همی بر دل خویش بگذاشتم

شاهنامه » 50

بدو گفت شاه ای خردمند پور مرا این سخن یاد باید گرفت ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید ولیکن چو جانی شود بی​بها چه پیش آیدش جز گزاینده زهر ترا ای پسر گر چنین است رای پرستنده چند از میان سپاه ز درد دل اکنون یکی نامه من مگر باز بینم ترا تن درست یکی نامه بنوشت شاه زمین سر نامه کرد آفرین خدای چنین گفت کاین نامه​ی پندمند دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین از آنکو ز هر گونه دیده جهان گراینده​ی تیغ و گرز گران نماینده​ی شب به روز سپید همه رنجها گشته آسان بدوی نخواهم همی خویشتن را کلاه سه فرزند را خواهم آرام و ناز برادر کزو بود دلتان به درد دوان آمد از بهر آزارتان بیفگند شاهی شما را گزید ز تخت اندر آمد به زین برنشست بدان کو به سال از شما کهترست گرامیش دارید و نوشه خورید چو از بودنش بگذرد روز چند نهادند بر نامه بر مهر شاه بشد با تنی چند برنا و پیر چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان پذیره شدندش به آیین خویش                  
برادر همی رزم جوید تو سور ز مه روشنایی نیاید شگفت دلت مهر پیوند ایشان گزید نهد پر خرد در دم اژدها کش از آفرینش چنین است بهر بیارای کار و بپرداز جای بفرمای کایند با تو به راه نویسم فرستم بدان انجمن که روشن روانم به دیدار تست به خاور خدای و به سالار چین کجا هست و باشد همیشه به جای به نزد دو خورشید گشته بلند میان کیان چون درخشان نگین شده آشکارا برو بر نهان فروزنده​ی نامدار افسران گشاینده​ی گنج پیش امید برو روشنی اندر آورده روی نه آگنده گنج و نه تاج و نه گاه از آن پس که دیدیم رنج دراز وگر چند هرگز نزد باد سرد که بود آرزومند دیدارتان چنان کز ره نامداران سزید برفت و میان بندگی را ببست نوازیدن کهتر اندر خورست چو پرورده شد تن روان پرورید فرستید با زی منش ارجمند ز ایوان بر ایرج گزین کرد راه چنان چون بود راه را ناگریز نبود آگه از رای تاریکشان سپه سربسر باز بردند پیش

شاهنامه » 49

ز پیش فریدون چنان بازگشت فرستاده​ی سلم چون گشت باز گرامی جهانجوی را پیش خواند ورا گفت کان دو پسر جنگجوی از اختر چنین استشان بهره خود دگر آنکه دو کشور آبشخورست برادرت چندان برادر بود چو پژمرده شد روی رنگین تو تو گر پیش شمشیر مهرآوری دو فرزند من کز دو دوش جهان گرت سر بکارست بپسیچ کار تو گر چاشت را دست یازی به جام نباید ز گیتی ترا یار کس نگه کرد پس ایرج نامور چنین داد پاسخ که ای شهریار که چون باد بر ما همی بگذرد همی پژمراند رخ ارغوان به آغاز گنج است و فرجام رنج چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت که هر چند چرخ از برش بگذرد خداوند شمشیر و گاه و نگین از آن تاجور نامداران پیش چو دستور باشد مرا شهریار نباید مرا تاج و تخت و کلاه بگویم که ای نامداران من به بیهوده از شهریار زمین به گیتی مدارید چندین امید به فرجام هم شد ز گیتی بدر مرا با شما هم به فرجام کار دل کینه ورشان بدین آورم                  
که گفتی که با باد انباز گشت شهنشاه بنشست و بگشاد راز همه گفتها پیش او بازراند ز خاور سوی ما نهادند روی که باشند شادان به کردار بد که آن بومها را درشتی برست کجا مر ترا بر سر افسر بود نگردد دگر گرد بالین تو سرت گردد آشفته از داوری برینسان گشادند بر من زبان در گنج بگشای و بربند بار و گر نه خورند ای پسر بر تو شام بی​آزاری و راستی یار بس برآن مهربان پاک فرخ پدر نگه کن بدین گردش روزگار خردمند مردم چرا غم خورد کند تیره دیدار روشن​روان پس از رنج رفتن ز جای سپنچ درختی چرا باید امروز کشت تنش خون خورد بار کین آورد چو ما دید بسیار و بیند زمین ندیدند کین اندر آیین خویش به بد نگذرانم بد روزگار شوم پیش ایشان دوان بی​سپاه چنان چون گرامی تن و جان من مدارید خشم و مدارید کین نگر تا چه بد کرد با جمشید نماندش همان تاج و تخت و کمر بباید چشیدن بد روزگار سزاوارتر زانکه کین آورم

شاهنامه » 48

اگر تاج از آن تارک بی​بها سپاری بدو گوشه​ای از جهان و گرنه سواران ترکان و چین فراز آورم لشگر گرزدار چو بشنید موبد پیام درشت بر آنسان به زین اندر آورد پای به درگاه شاه آفریدون رسید به ابر اندر آورده بالای او نشسته به در بر گرانمایگان به یک دست بربسته شیر و پلنگ ز چندان گرانمایه گرد دلیر سپهریست پنداشت ایوان به جای برفتند بیدار کارآگهان که آمد فرستاده​ای نزد شاه بفرمود تا پرده برداشتند چو چشمش به روی فریدون رسید به بالای سرو و چو خورشید روی دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم نشاندش هم آنگه فریدون ز پای بپرسیدش از دو گرامی نخست دگر گفت کز راه دور و دراز فرستاده گفت ای گرانمایه شاه ز هر کس که پرسی به کام تواند منم بنده​ای شاه را ناسزا پیامی درشت آوریده به شاه بگویم چو فرمایدم شهریار بفرمود پس تا زبان برگشاد فریدون بدو پهن بگشاد گوش فرستاده را گفت کای هوشیار که من چشم از ایشان چنین داشتم                  
شود دور و یابد جهان زو رها نشیند چو ما از تو خسته نهان هم از روم گردان جوینده کین از ایران و ایرج برآرم دمار زمین را ببوسید و بنمود پشت که از باد آتش بجنبد ز جای برآورده​ای دید سر ناپدید زمین کوه تا کوه پهنای او به پرده درون جای پرمایگان به دست دگر ژنده پیلان جنگ خروشی برآمد چو آوای شیر گران لشگری گرد او بر به پای بگفتند با شهریار جهان یکی پرمنش مرد با دستگاه بر اسپش ز درگاه بگذاشتند همه دیده و دل پر از شاه دید چو کافور گرد گل سرخ موی کیانی زبان پر ز گفتار نرم سزاوار کردش بر خویش جای که هستند شادان دل و تن​درست شدی رنجه اندر نشیب و فراز ابی تو مبیناد کس پیش​گاه همه پاک زنده به نام تواند چنین بر تن خویش ناپارسا فرستنده پر خشم و من بیگناه پیام جوانان ناهوشیار شنیده سخن سر به سر کرد یاد چو بشنید مغزش برآمد به جوش بباید ترا پوزش اکنون به کار همی بر دل خویش بگذاشتم

شاهنامه » 47

به خوبی شنیده همه یاد کرد چو این راز بشنید تور دلیر چنین داد پاسخ که با شهریار که ما را به گاه جوانی پدر درختیست این خود نشانده بدست ترا با من اکنون بدین گفت​گوی زدن رای هشیار و کردن نگاه زبان​آوری چرب گوی از میان به جای زبونی و جای فریب نشاید درنگ اندرین کار هیچ فرستاده چون پاسخ آورد باز برفت این برادر ز روم آن ز چین رسیدند پس یک به دیگر فراز گزیدند پس موبدی تیزویر ز بیگانه پردخته کردند جای سخن سلم پیوند کرد از نخست فرستاده را گفت ره برنورد چو آیی به کاخ فریدون فرود پس آنگه بگویش که ترس خدای جوان را بود روز پیری امید چه سازی درنگ اندرین جای تنگ جهان مرترا داد یزدان پاک همه بآرزو ساختی رسم و راه نجستی به جز کژی و کاستی سه فرزند بودت خردمند و گرد ندیدی هنر با یکی بیشتر یکی را دم اژدها ساختی یکی تاج بر سر ببالین تو نه ما زو به مام و پدر کمتریم ایا دادگر شهریار زمین                  
سر تور بی​مغز پرباد کرد برآشفت ناگاه برسان شیر بگو این سخن هم چنین یاد دار بدین گونه بفریفت ای دادگر کجا آب او خون و برگش کبست بباید بروی اندر آورد روی هیونی فگندن به نزدیک شاه فرستاد باید به شاه جهان نباید که یابد دلاور شکیب کجا آید آسایش اندر بسیچ برهنه شد آن روی پوشیده​راز به زهر اندر آمیخته انگبین سخن راندند آشکارا و راز سخن گوی و بینادل و یادگیر سگالش گرفتند هر گونه رای ز شرم پدر دیدگان را بشست نباید که یابد ترا باد و گرد نخستین ز هر دو پسر ده درود بباید که باشد به هر دو سرای نگردد سیه​موی گشته سپید که شد تنگ بر تو سرای درنگ ز تابنده خورشید تا تیره خاک نکردی به فرمان یزدان نگاه نکردی به بخشش درون راستی بزرگ آمدت تیره بیدار خرد کجا دیگری زو فرو برد سر یکی را به ابر اندار افراختی برو شاد گشته جهان​بین تو نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم برین داد هرگز مباد آفرین                  

شاهنامه » 46

به فرزند تا لشکری برگزید به تخت کیان اندر آورد پای دگر تور را داد توران زمین یکی لشکری نا مزد کرد شاه بیامد به تخت کیی برنشست بزرگان برو گوهر افشاندند از ایشان چو نوبت به ایرج رسید هم ایران و هم دشت نیزه​وران بدو داد کورا سزا بود تاج نشستند هر سه به آرام و شاد برآمد برین روزگار دراز فریدون فرزانه شد سالخورد برین گونه گردد سراسر سخن چو آمد به کاراندرون تیرگی بجنبید مر سلم را دل ز جای دلش گشت غرقه به آزاندرون نبودش پسندیده بخش پدر به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین فرستاد نزد برادر پیام بدان ای شهنشاه ترکان و چین ز نیکی زیان کرده گویی پسند کنون بشنو ازمن یکی داستان سه فرزند بودیم زیبای تخت اگر مهترم من به سال و خرد گذشته ز من تاج و تخت و کلاه سزد گر بمانیم هر دو دژم چو ایران و دشت یلان و یمن سپارد ترا مرز ترکان و چین بدین بخشش اندر مرا پای نیست هیون فرستاده بگزارد پای                  
گرازان سوی خاور اندرکشید همی خواندندیش خاور خدای ورا کرد سالار ترکان و چین کشید آنگهی تور لشکر به راه کمر بر میان بست و بگشاد دست همی پاک توران شهش خواندند مر او را پدر شاه ایران گزید هم آن تخت شاهی و تاج سران همان کرسی و مهر و آن تخت عاج چنان مرزبانان فرخ نژاد زمانه به دل در همی داشت راز به باغ بهار اندر آورد گرد شود سست نیرو چو گردد کهن گرفتند پرمایگان خیرگی دگرگونه​تر شد به آیین و رای به اندیشه بنشست با رهنمون که داد او به کهتر پسر تخت زر فرسته فرستاد زی شاه چین که جاوید زی خرم و شادکام گسسته دل روشن از به گزین منش پست و بالا چو سرو بلند کزین گونه نشنیدی از باستان یکی کهتر از ما برآمد به بخت زمانه به مهر من اندر خورد نزیبد مگر بر تو ای پادشاه کزین سان پدر کرد بر ما ستم به ایرج دهد روم و خاور به من که از تو سپهدار ایران زمین به مغز پدر اندرون رای نیست بیامد به نزدیک توران خدای

شاهنامه » 45

گرانمایه و پاک هرسه پسر ز پیش فریدون برون آمدند بجز رای و دانش چه اندرخورد سوی خانه رفتند هر سه چوباد چو خورشید زد عکس برآسمان برفتند و هر سه بیاراستند کشیدند با لشکری چون سپهر چو از آمدنشان شد آگاه سرو فرستادشان لشکری گشن پیش شدند این سه پرمایه اندر یمن همی گوهر و زعفران ریختند همه یال اسپان پر از مشک و می نشستن گهی ساخت شاه یمن در گنجهای کهن کرد باز سه خورشید رخ را چو باغ بهشت ابا تاج و با گنج نادیده رنج بیاورد هر سه بدیشان سپرد ز کینه به دل گفت شاه یمن بد از من که هرگز مبادم میان به اختر کس آن​دان که دخترش نیست به پیش همه موبدان سرو گفت بدانید کین سه جهان بین خویش بدان تا چو دیده بدارندشان خروشید و بار غریبان ببست ز گوهر یمن گشت افروخته چو فرزند را باشد آئین و فر به سوی فریدون نهادند روی نهفته چو بیرون کشید از نهان یکی روم و خاور دگر ترک و چین نخستین به سلم اندرون بنگرید                  
همه دل​نهاده به گفت پدر پر از دانش و پرفسون آمدند پسر را که چونان پدر پرورد شب آمد بخفتند پیروز و شاد پراگند بر لاژورد ارغوان ابا خویشتن موبدان خواستند همه نامداران خورشیدچهر بیاراست لشکر چو پر تذرو چه بیگانه فرزانگان و چه خویش برون آمدند از یمن مرد و زن همی مشک با می برآمیختند پراگنده دینار در زیر پی همه نامداران شدند انجمن گشاد آنچه یک چند گه بود راز که موبد چو ایشان صنوبر نکشت مگر زلفشان دیده رنج شکنج که سه ماه نو بود و سه شاه گرد که از آفریدون بد آمد به من که ماده شد از تخم نره کیان چو دختر بود روشن اخترش نیست که زیبا بود ماه را شاه جفت سپردم بدیشان بر آیین خویش چو جان پیش دل بر نگارندشان ابر پشت شرزه هیونان مست عماری یک اندردگر دوخته گرامی به دل بر چه ماده چه نر جوانان بینادل راه جوی به سه بخش کرد آفریدون جهان سیم دشت گردان و ایران​زمین همه روم و خاور مراو را سزید

شاهنامه » 44

بگویش که گرچه تو هستی بلند پسر خود گرامی بود شاه را سخن هر چه گفتی پذیرم همی اگر پادشا دیده خواهد ز من مرا خوارتر چون سه فرزند خویش پس ار شاه را این چنین است کام به فرمان شاه این سه فرزند من کجا من ببینم سه شاه ترا بیایند هر سه به نزدیک من شود شادمان دل به دیدارشان ببینم کشان دل پر از داد هست پس آنگه سه روشن جهان​بین خویش چو آید بدیدار ایشان نیاز سراینده جندل چو پاسخ شنید پر از آفرین لب ز ایوان اوی بیامد چو نزد فریدون رسید سه فرزند را خواند شاه جهان از آن رفتن جندل و رای خویش چنین گفت کاین شهریار یمن چو ناسفته گوهر سه دخترش بود سروش ار بیابد چو ایشان عروس ز بهر شما از پدر خواستم کنون تان بباید بر او شدن سراینده باشید و بسیارهوش به خوبی سخنهاش پاسخ دهید ازیرا که پرورده​ی پادشا سخن​گوی و روشن دل و پاک​دین زبان راستی را بیاراسته شما هر چه گویم ز من بشنوید یکی ژرف​بین است شاه یمن                  
سه فرزند تو برتو بر ارجمند بویژه که زیبا بود گاه را ز دختر من اندازه گیرم همی و گر دشت گردان و تخت یمن نبینم به هنگام بایست پیش نشاید زدن جز به فرمانش گام برون آنگه آید ز پیوند من فروزنده​ی تاج و گاه ترا شود روشن این شهر تاریک من ببینم روانهای بیدارشان به زنهارشان دست گیرم به دست سپارم بدیشان بر آیین خویش فرستم سبکشان سوی شاه باز ببوسید تختش چنان چون سزید سوی شهریار جهان کرد روی بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید نهفته برون آورید از نهان سخنها همه پاک بنهاد پیش سر انجمن سرو سایه فکن نبودش پسر دختر افسرش بود دهد پیش هر یک مگر خاک​بوس سخنهای بایسته آراستم به هر بیش و کم رای فرخ زدن به گفتار او برنهاده دوگوش چو پرسد سخن رای فرخ نهید نباید که باشد بجز پارسا به کاری که پیش آیدش پیش​بین خرد خیره کرده ابر خواسته اگر کار بندید خرم بوید که چون او نباشد به هرانجمن

شاهنامه » 43

همی گفت گر پیش بالین من مرا روز روشن بود تاره شب سراینده را گفت کای نامجوی شتابت نباید بپاسخ کنون فرستاده را زود جایی گزید بیامد در بار دادن ببست فراوان کس از دشت نیزه​وران نهفته برون آورید از نهفت که ما را به گیتی ز پیوند خویش فریدون فرستاد زی من پیام همی کرد خواهد ز چشمم جدا فرستاده گوید چنین گفت شاه گراینده هر سه به پیوند من اگر گویم آری و دل زان تهی وگر آرزوها سپارم بدوی وگر سر بپیچم ز فرمان او کسی کو بود شهریار زمین شنیدستم از مردم راه​جوی ازین در سخن هر چه دارید یاد جهان آزموده دلاور سران که ما همگنان آن نبینیم رای اگر شد فریدون جهان شهریار سخن​گفتن و کوشش آیین ماست به خنجر زمین را میستان کنیم سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند و گر چاره​ی کار خواهی همی ازو آرزوهای پرمایه جوی چو بشنید از آن نامداران سخن فرستاده​ی شاه را پیش خواند که من شهریار ترا کهترم                  
نبیند سه ماه این جهان​بین من بباید گشادن به پاسخ دو لب زمان باید اندر چنین گفت​گوی مرا چند رازست با رهنمون پس آنگه به کار اندرون بنگرید به انبوه اندیشگان در نشست بر خویش خواند آزموده سران همه رازها پیش ایشان بگفت سه شمع​ست روشن به دیدار پیش بگسترد پیشم یکی خوب دام یکی رای بایدزدن با شما که ما را سه شاهست زیبای گاه به سه روی پوشیده فرزند من دروغم نه اندر خورد با مهی شود دل پر آتش پر از آب روی به یک سو گرایم ز پیمان او نه بازیست با او سگالید کین که ضحاک را زو چه آمد بروی سراسر به من بر بباید گشاد گشادند یک​یک به پاسخ زبان که هر باد را تو بجنبی ز جای نه ما بندگانیم با گوشوار عنان و سنان تافتن دین ماست به نیزه هوا را نیستان کنیم سربدره بگشای و لب را ببند بترسی ازین پادشاهی همی که کردار آنرا نبینند روی نه سردید آن را به گیتی نه بن فراوان سخن را به خوبی براند به هرچ او بفرمود فرمانبرم

که بیدار دل بود و پاکیزه مغز ز پیش سپهبد برون شد به راه یکایک ز ایران سراندر کشید به هر کشوری کز جهان مهتری نهفته بجستی همه رازشان ز دهقان پر مایه کس را ندید خردمند و روشن​دل و پاک​تن نشان یافت جندل مر اورا درست خرامان بیامد به نزدیک سرو زمین را ببوسید و چربی نمود به جندل چنین گفت شاه یمن چه پیغام داری چه فرمان دهی بدو گفت جندل که خرم بدی از ایران یکی کهترم چون شمن درود فریدون فرخ دهم ترا آفرین از فریدون گرد مرا گفت شاه یمن را بگوی بدان ای سر مایه​ی تازیان مرا پادشاهی آباد هست سه فرزند شایسته​ی تاج و گاه ز هر کام و هر خواسته بی​نیاز مر این سه گرانمایه را در نهفت ز کار آگهان آگهی یافتم کجا از پس پرده پوشیده روی مران هرسه را نوز ناکرده نام که ما نیز نام سه فرخ نژاد کنون این گرامی دو گونه گهر سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی فریدون پیامم بدین گونه داد پیامش چو بشنید شاه یمن                  
زبان چرب و شایسته​ی کار نغز ابا چند تن مر ورا نیکخواه پژوهید و هرگونه گفت و شنید به پرده درون داشتن دختری شنیدی همه نام و آوازشان که پیوسته​ی آفریدون سزید بیامد بر سرو شاه یمن سه دختر چنان چون فریدون بجست چنان چون به پیش گل اندر تذرو برآن کهتری آفرین برفزود که بی​آفرینت مبادا دهن فرستاده​ای گر گرامی رهی همیشه ز تو دور دست بدی پیام آوریده به شاه یمن سخن هر چه پرسند پاسخ دهم بزرگ آنکسی کو نداردش خرد که بر گاه تا مشک بوید ببوی کز اختر بدی جاودان بی​زیان همان گنج و مردی و نیروی دست اگر داستان را بود گاه ماه به هر آرزو دست ایشان دراز بباید کنون شاهزاده سه جفت بدین آگهی تیز بشتافتم سه پاکیزه داری تو ای نامجوی چو بشنیدم این دل شدم شادکام چو اندر خور آید نکردیم یاد بباید برآمیخت با یکدگر سزا را سزاوار بی​گفت​وگوی تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد بپژمرد چون زاب کنده سمن

شاهنامه » 41

فرستاد نزدیک فرزند چیز چو آن خواسته دید شاه زمین بزرگان لشگر چو بشناختند که ای شاه پیروز یزدانشناس چنین روز روزت فزون باد بخت ترا باد پیروزی از آسمان وزان پس جهاندیدگان سوی شاه همه زر و گوهر برآمیختند همان مهتران از همه کشورش ز یزدان همی خواستند آفرین همه دست برداشته به آسمان که جاوید بادا چنین شهریار وزان پس فریدون به گرد جهان هران چیز کز راه بیداد دید به نیکی ببست از همه دست بد بیاراست گیتی بسان بهشت از آمل گذر سوی تمیشه کرد کجا کز جهان گوش خوانی همی ز سالش چو یک پنجه اندر کشید به بخت جهاندار هر سه پسر به بالا چو سرو و به رخ چون بهار از این سه دو پاکیزه از شهرناز پدر نوز ناکرده از ناز نام فریدون از آن نامداران خویش کجا نام او جندل پرهنر بدو گفت برگرد گرد جهان سه خواهر ز یک مادر و یک پدر به خوبی سزای سه فرزند من به بالا و دیدار هر سه یکی چو بشنید جندل ز خسرو سخن                  
زبانی پر از آفرین داشت نیز بپذرفت و بر مام کرد آفرین بر شهریار جهان تاختند ستایش مر او را زویت سپاس بد اندیشگان را نگون باد بخت مبادا بجز داد و نیکی گمان ز هر گوشه​ای برگرفتند راه به تاج سپهبد فرو ریختند بدان خرمی صف زده بر درش بران تاج و تخت و کلاه و نگین همی خواندندش به نیکی گمان برومند بادا چنین روزگار بگردید و دید آشکار و نهان هر آن بوم و برکان نه آباد دید چنانک از ره هوشیاران سزد به جای گیا سرو گلبن بکشت نشست اندر آن نامور بیشه کرد جز این نیز نامش ندانی همی سه فرزندش آمد گرامی پدید سه خسرو نژاد از در تاج زر به هر چیز ماننده​ی شهریار یکی کهتر از خوب چهر ارنواز همی پیش پیلان نهادند گام یکی را گرانمایه​تر خواند پیش بخ هر کار دلسوز بر شاه بر سه دختر گزین از نژاد مهان پری چهره و پاک و خسرو گهر چنان چون بشاید به پیوند من که این را ندانند ازان اندکی یکی رای پاکیزه افگند بن

شاهنامه » 40

فریدون چو شد بر جهان کامگار به رسم کیان تاج و تخت مهی به روز خجسته سر مهرماه زمانه بی​اندوه گشت از بدی دل از داوریها بپرداختند نشستند فرزانگان شادکام می روشن و چهره​ی شاه نو بفرمود تا آتش افروختند پرستیدن مهرگان دین اوست اگر یادگارست ازو ماه مهر ورا بد جهان سالیان پانصد جهان چون برو بر نماند ای پسر نماند چنین دان جهان برکسی فرانک نه آگاه بد زین نهان ز ضحاک شد تخت شاهی تهی پس آگاهی آمد ز فرخ پسر نیایش کنان شد سر و تن بشست نهاد آن سرش پست بر خاک بر همی آفرین خواند بر کردگار وزان پس کسی را که بودش نیاز نهانش نوا کرد و کس را نگفت یکی هفته زین گونه بخشید چیز دگر هفته مر بزم را کرد ساز بیاراست چون بوستان خان خویش وزان پس همه گنج آراسته همان گنجها راگشادن گرفت گشادن در گنج را گاه دید همان جامه و گوهر شاهوار همان جوشن و خود و زوپین و تیغ همه خواسته بر شتر بار کرد                  
ندانست جز خویشتن شهریار بیاراست با کاخ شاهنشهی به سر بر نهاد آن کیانی کلاه گرفتند هر کس ره ایزدی به آیین یکی جشن نو ساختند گرفتند هر یک ز یاقوت جام جهان نو ز داد و سر ماه نو همه عنبر و زعفران سوختند تن آسانی و خوردن آیین اوست بکوش و به رنج ایچ منمای چهر نیفکند یک روز بنیاد بد تو نیز آز مپرست و انده مخور درو شادکامی نیابی بسی که فرزند او شاه شد بر جهان سرآمد برو روزگار مهی به مادر که فرزند شد تاجور به پیش جهانداور آمد نخست همی خواند نفرین به ضحاک بر برآن شادمان گردش روزگار همی داشت روز بد خویش راز همان راز او داشت اندر نهفت چنان شد که درویش نشناخت نیز مهانی که بودند گردن فراز مهان را همه کرد مهمان خویش فراز آوریده نهان خواسته نهاده همه رای دادن گرفت درم خوار شد چون پسر شاه دید همان اسپ تازی به زرین عذار کلاه و کمر هم نبودش دریغ دل پاک سوی جهاندار کرد

شاهنامه » 39

چو بخشایش آورد نیکی دهش منم کدخدای جهان سر به سر وگرنه من ایدر همی بودمی مهان پیش او خاک دادند بوس دمادم برون رفت لشکر ز شهر ببردند ضحاک را بسته خوار همی راند ازین گونه تا شیرخوان بسا روزگارا که بر کوه و دشت بران گونه ضحاک را بسته سخت همی راند او را به کوه اندرون بیامد هم آنگه خجسته سروش که این بسته را تا دماوند کوه مبر جز کسی را که نگزیردت بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه اندرون تنگ جایش گزید بیاورد مسمارهای گران فرو بست دستش بر آن کوه باز ببستش بران گونه آویخته ازو نام ضحاک چون خاک شد گسسته شد از خویش و پیوند او                  
به نیکی بباید سپردن رهش نشاید نشستن به یک جای بر بسی با شما روز پیمودمی ز درگاه برخاست آوای کوس وزان شهر نایافته هیچ بهر به پشت هیونی برافگنده زار جهان را چو این بشنوی پیر خوان گذشتست و بسیار خواهد گذشت سوی شیر خوان برد بیدار بخت همی خواست کارد سرش را نگون به خوبی یکی راز گفتش به گوش ببر همچنان تازیان بی​گروه به هنگام سختی به بر گیردت به کوه دماوند کردش ببند نگه کرد غاری بنش ناپدید به جایی که مغزش نبود اندران بدان تا بماند به سختی دراز وزو خون دل بر زمین ریخته جهان از بد او همه پاک شد بمانده بدان گونه در بند او

شاهنامه » 37

بگیرد ببرشان چو شد نیم مست برآشفت ضحاک برسان کرگ به دشنام زشت و به آواز سخت بدو گفت هرگز تو در خان من چنین داد پاسخ ورا پیشکار کزان بخت هرگز نباشدت بهر چو بی​بهره باشی ز گاه مهی چرا تو نسازی همی کار خویش ز تاج بزرگی چو موی از خمیر ترا دشمن آمد به گه برنشست همه بند و نیرنگت از رنگ برد جهاندار ضحاک ازان گفت​گوی چو شب گردش روز پرگار زد بفرمود تا برنهادند زین بیامد دمان با سپاهی گران ز بی​راه مر کاخ را بام و در سپاه فریدون چو آگه شدند ز اسپان جنگی فرو ریختند همه بام و در مردم شهر بود همه در هوای فریدون بدند ز دیوارها خشت و ز بام سنگ ببارید چون ژاله ز ابر سیاه به شهر اندرون هر که برنا بدند سوی لشکر آفریدون شدند خروشی برآمد ز آتشکده همه پیر و برناش فرمان بریم نخواهیم برگاه ضحاک را سپاهی و شهری به کردار کوه از آن شهر روشن یکی تیره گرد پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی                  
بدین گونه مهمان نباید بدست شنید آن سخن کارزو کرد مرگ شگفتی بشورید با شوربخت ازین پس نباشی نگهبان من که ایدون گمانم من ای شهریار به من چون دهی کدخدایی شهر مرا کار سازندگی چون دهی که هرگز نیامدت ازین کار پیش برون آمدی مهترا چاره​گیر یکی گرزه​ی گاوپیکر به دست دلارام بگرفت و گاهت سپرد به جوش آمد و زود بنهاد روی فروزنده را مهره در قار زد بران باد پایان باریک بین همه نره دیوان جنگ آوران گرفت و به کین اندر آورد سر همه سوی آن راه بی​ره شدند در آن جای تنگی برآویختند کسی کش ز جنگ آوری بهر بود که از درد ضحاک پرخون بدند به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ پیی را نبد بر زمین جایگاه چه پیران که در جنگ دانا بدند ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند که بر تخت اگر شاه باشد دده یکایک ز گفتار او نگذریم مرآن اژدهادوش ناپاک را سراسر به جنگ اندر آمد گروه برآمد که خورشید شد لاجورد ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی

شاهنامه » 36

بفرمود شاه دلاور بدوی نبیذ آر و رامشگران را بخوان کسی کاو به رامش سزای منست بیار انجمن کن بر تخت من چو بنشنید از او این سخن کدخدای می روشن آورد و رامشگران فریدون غم افکند و رامش گزید چو شد رام گیتی دوان کندرو نشست از بر باره​ی راه جوی بیامد چو پیش سپهبد رسید بدو گفت کای شاه گردنکشان سه مرد سرافراز با لشکری ازان سه یکی کهتر اندر میان به سالست کهتر فزونیش بیش یکی گرز دارد چو یک لخت کوه به اسپ اندر آمد بایوان شاه بیامد به تخت کیی بر نشست هر آنکس که بود اندر ایوان تو سر از پای یکسر فروریختشان بدو گفت ضحاک شاید بدن چنین داد پاسخ ورا پیشکار به مردی نشیند به آرام تو به آیین خویش آورد ناسپاس بدو گفت ضحاک چندین منال چنین داد پاسخ بدو کندرو گرین نامور هست مهمان تو که با دختران جهاندار جم به یک دست گیرد رخ شهرناز شب تیره گون خود بترزین کند چومشک آن دو گیسوی دو ماه تو                  
که رو آلت تخت شاهی بجوی بپیمای جام و بیارای خوان به دانش همان دلزدای منست چنان چون بود در خور بخت من بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای همان در خورش باگهر مهتران شبی کرد جشنی چنان چون سزید برون آمد از پیش سالار نو سوی شاه ضحاک بنهاد روی سراسر بگفت آنچه دید و شنید به برگشتن کارت آمد نشان فراز آمدند از دگر کشوری به بالای سرو و به چهر کیان از آن مهتران او نهد پای پیش همی تابد اندر میان گروه دو پرمایه با او همیدون براه همه بند و نیرنگ تو کرد پست ز مردان مرد و ز دیوان تو همه مغز با خون برامیختشان که مهمان بود شاد باید بدن که مهمان ابا گرزه​ی گاوسار زتاج و کمر بسترد نام تو چنین گر تو مهمان شناسی شناس که مهمان گستاخ بهتر به فال که آری شنیدم تو پاسخ شنو چه کارستش اندر شبستان تو نشیند زند رای بر بیش و کم به دیگر عقیق لب ارنواز به زیر سر از مشک بالین کند که بودند همواره دلخواه تو

شاهنامه » 35

کجا هوش ضحاک بر دست تست ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک همی جفت​مان خواند او جفت مار فریدون چنین پاسخ آورد باز ببرم پی اژدها را ز خاک بباید شما را کنون گفت راست برو خوب رویان گشادند راز بگفتند کاو سوی هندوستان ببرد سر بی​گناهان هزار کجا گفته بودش یکی پیشبین که آید که گیرد سر تخت تو دلش زان زده فال پر آتشست همی خون دام و دد و مرد و زن مگر کاو سرو تن بشوید به خون همان نیز از آن مارها بر دو کفت ازین کشور آید به دیگر شود بیامد کنون گاه بازآمدنش گشاد آن نگار جگر خسته راز چوکشور ز ضحاک بودی تهی که او داشتی گنج و تخت و سرای ورا کندرو خواندندی بنام به کاخ اندر آمد دوان کند رو نشسته به آرام در پیشگاه ز یک دست سرو سهی شهرناز همه شهر یکسر پر از لشکرش نه آسیمه گشت و نه پرسید راز برو آفرین کرد کای شهریار خجسته نشست تو با فرهی جهان هفت کشور ترا بنده باد فریدونش فرمود تا رفت پیش                  
گشاد جهان بر کمربست تست شده رام با او ز بیم هلاک چگونه توان بودن ای شهریار که گر چرخ دادم دهد از فراز بشویم جهان را ز ناپاک پاک که آن بی​بها اژدهافش کجاست مگر که اژدها را سرآید به گاز بشد تا کند بند جادوستان هراسان شدست از بد روزگار که پردختگی گردد از تو زمین چگونه فرو پژمرد بخت تو همه زندگانی برو ناخوشست بریزد کند در یکی آبدن شود فال اخترشناسان نگون به رنج درازست مانده شگفت ز رنج دو مار سیه نغنود که جایی نباید فراوان بدنش نهاده بدو گوش گردن​فراز یکی مایه ور بد بسان رهی شگفتی به دل سوزگی کدخدای به کندی زدی پیش بیداد گام در ایوان یکی تاجور دید نو چو سرو بلند از برش گرد ماه به دست دگر ماه​روی ار نواز کمربستگان صف زده بر درش نیایش کنان رفت و بردش نماز همیشه بزی تا بود روزگار که هستی سزاوار شاهنشهی سرت برتر از ابر بارنده باد بکرد آشکارا همه راز خویش

شاهنامه » 34

بگفت و به گرز گران دست برد تو گفتی یکی آتشستی درست گران گرز برداشت از پیش زین کس از روزبانان بدر بر نماند به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ طلسمی که ضحاک سازیده بود فریدون ز بالا فرود آورید وزان جادوان کاندر ایوان بدند سرانشان به گرز گران کرد پست نهاد از بر تخت ضحاک پای برون آورید از شبستان اوی بفرمود شستن سرانشان نخست ره داور پاک بنمودشان که پرورده​ی بت پرستان بدند پس آن دختران جهاندار جم گشادند بر آفریدون سخن چه اختر بد این از تو ای نیک​بخت که ایدون به بالین شیرآمدی چه مایه جهان گشت بر ما ببد ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت کش اندیشه​ی گاه او آمدی چنین داد پاسخ فریدون که تخت منم پور آن نیک​بخت آبتین بکشتش به زاری و من کینه جوی همان گاو بر مایه کم دایه بود ز خون چنان بی​زبان چارپای کمر بسته​ام لاجرم جنگجوی سرش را بدین گرزه​ی گاو چهر چو بشنید ازو این سخن ارنواز بدو گفت شاه آفریدون تویی                  
عنان باره​ی تیزتک را سپرد که پیش نگهبان ایوان برست تو گفتی همی بر نوردد زمین فریدون جهان آفرین را بخواند جهان ناسپرده جوان سترگ سرش به آسمان برفرازیده بود که آن جز به نام جهاندار دید همه نامور نره دیوان بدند نشست از برگاه جادوپرست کلاه کیی جست و بگرفت جای بتان سیه​موی و خورشید روی روانشان ازان تیرگیها بشست ز آلودگی پس بپالودشان سراسیمه برسان مستان بدند به نرگس گل سرخ را داده نم که نو باش تا هست گیتی کهن چه باری ز شاخ کدامین درخت ستمکاره مرد دلیر آمدی ز کردار این جادوی بی​خرد بدین پایگه از هنر بهره داشت و گرش آرزو جاه او آمدی نماند به کس جاودانه نه بخت که بگرفت ضحاک ز ایران زمین نهادم سوی تخت ضحاک روی ز پیکر تنش همچو پیرایه بود چه آمد برآن مرد ناپاک رای از ایران به کین اندر آورده روی بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر گشاده شدش بر دل پاک راز که ویران کنی تنبل و جادویی                  

شاهنامه » 33

سپاه انجمن شد به درگاه او به پیلان گردون کش و گاومیش کیانوش و پرمایه بر دست شاه همی رفت منزل به منزل چو باد به اروند رود اندر آورد روی اگر پهلوانی ندانی زبان دگر منزل آن شاه آزادمرد چو آمد به نزدیک اروندرود بران رودبان گفت پیروز شاه مرا با سپاهم بدان سو رسان بدان تا گذر یابم از روی آب نیاورد کشتی نگهبان رود چنین داد پاسخ که شاه جهان که مگذار یک پشه را تا نخست فریدون چو بشنید شد خشمناک هم آنگه میان کیانی ببست سرش تیز شد کینه و جنگ را ببستند یارانش یکسر کمر بر آن باد پایان با آفرین به خشکی رسیدند سر کینه جوی که بر پهلوانی زبان راندند بتازی کنون خانه​ی پاک دان چو از دشت نزدیک شهر آمدند ز یک میل کرد آفریدون نگاه فروزنده چون مشتری بر سپهر که ایوانش برتر ز کیوان نمود بدانست کان خانه​ی اژدهاست به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک بترسم همی زانکه با او جهان بیاید که ما را بدین جای تنگ                  
به ابر اندر آمد سرگاه او سپه را همی توشه بردند پیش چو کهتر برادر ورا نیک خواه سری پر ز کینه دلی پر ز درد چنان چون بود مرد دیهیم جوی بتازی تو اروند را دجله خوان لب دجله و شهر بغداد کرد فرستاد زی رودبانان درود که کشتی برافگن هم اکنون به راه از اینها کسی را بدین سو ممان به کشتی و زورق هم اندر شتاب نیامد بگفت فریدون فرود چنین گفت با من سخن در نهان جوازی بیابی و مهری درست ازان ژرف دریا نیامدش باک بران باره​ی تیزتک بر نشست به آب اندر افگند گلرنگ را همیدون به دریا نهادند سر به آب اندرون غرقه کردند زین به بیت​المقدس نهادند روی همی کنگ دژهودجش خواندند برآورده ایوان ضحاک دان کزان شهر جوینده بهر آمدند یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه همه جای شادی و آرام و مهر که گفتی ستاره بخواهد بسود که جای بزرگی و جای بهاست برآرد چنین بر ز جای از مغاک مگر راز دارد یکی در نهان شتابیدن آید به روز درنگ

شاهنامه » 32

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه بران بی​بها چرم آهنگران ز دیبای پرمایه و پرنیان که اندر شب تیره خورشید بود بگشت اندرین نیز چندی جهان فریدون چو گیتی برآن گونه دید سوی مادر آمد کمر برمیان که من رفتنی​ام سوی کارزار ز گیتی جهان آفرین را پرست فرو ریخت آب از مژه مادرش به یزدان همی گفت زنهار من بگردان ز جانش بد جاودان فریدون سبک ساز رفتن گرفت برادر دو بودش دو فرخ همال یکی بود ازیشان کیانوش نام فریدون بریشان زبان برگشاد که گردون نگردد بجز بر بهی بیارید داننده آهنگران چو بگشاد لب هر دو بشتافتند هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی جهانجوی پرگار بگرفت زود نگاری نگارید بر خاک پیش بر آن دست بردند آهنگران به پیش جهانجوی بردند گرز پسند آمدش کار پولادگر بسی کردشان نیز فرخ امید که گر اژدها را کنم زیر خاک فریدون به خورشید بر برد سر برون رفت خرم به خرداد روز                  
همی خواندش کاویانی درفش به شاهی بسر برنهادی کلاه برآویختی نو به نو گوهران برآن گونه شد اختر کاویان جهان را ازو دل پرامید بود همی بودنی داشت اندر نهان جهان پیش ضحاک وارونه دید به سر برنهاده کلاه کیان ترا جز نیایش مباد ایچ کار ازو دان بهر نیکی زور دست همی خواند با خون دل داورش سپردم ترا ای جهاندار من بپرداز گیتی ز نابخردان سخن را ز هر کس نهفتن گرفت ازو هر دو آزاده مهتر به سال دگر نام پرمایه​ی شادکام که خرم زئید ای دلیران و شاد به ما بازگردد کلاه مهی یکی گرز فرمود باید گران به بازار آهنگران تاختند به سوی فریدون نهادند روی وزان گرز پیکر بدیشان نمود همیدون بسان سر گاومیش چو شد ساخته کار گرز گران فروزان به کردار خورشید برز ببخشیدشان جامه و سیم و زر بسی دادشان مهتری را نوید بشویم شما را سر از گرد پاک کمر تنگ بستش به کین پدر به نیک اختر و فال گیتی فروز

شاهنامه » 31

بدو باز دادند فرزند او بفرمود پس کاوه را پادشا چو بر خواند کاوه همه محضرش خروشید کای پای مردان دیو همه سوی دوزخ نهادید روی نباشم بدین محضر اندر گوا خروشید و برجست لرزان ز جای گرانمایه فرزند او پیش اوی مهان شاه را خواندند آفرین ز چرخ فلک بر سرت باد سرد چرا پیش تو کاوه​ی خام​گوی همه محضر ما و پیمان تو کی نامور پاسخ آورد زود که چون کاوه آمد ز درگه پدید میان من و او ز ایوان درست ندانم چه شاید بدن زین سپس چو کاوه برون شد ز درگاه شاه همی بر خروشید و فریاد خواند ازان چرم کاهنگران پشت پای همان کاوه آن بر سر نیزه کرد خروشان همی رفت نیزه بدست کسی کاو هوای فریدون کند بپویید کاین مهتر آهرمنست بدان بی​بها ناسزاوار پوست همی رفت پیش اندرون مردگرد بدانست خود کافریدون کجاست بیامد بدرگاه سالار نو چو آن پوست بر نیزه بر دید کی بیاراست آن را به دیبای روم بزد بر سر خویش چون گرد ماه                  
به خوبی بجستند پیوند او که باشد بران محضر اندر گوا سبک سوی پیران آن کشورش بریده دل از ترس گیهان خدیو سپر دید دلها به گفتار اوی نه هرگز براندیشم از پادشا بدرید و بسپرد محضر به پای ز ایوان برون شد خروشان به کوی که ای نامور شهریار زمین نیارد گذشتن به روز نبرد بسان همالان کند سرخ روی بدرد بپیچد ز فرمان تو که از من شگفتی بباید شنود دو گوش من آواز او را شنید تو گفتی یکی کوه آهن برست که راز سپهری ندانست کس برو انجمن گشت بازارگاه جهان را سراسر سوی داد خواند بپوشند هنگام زخم درای همانگه ز بازار برخاست گرد که ای نامداران یزدان پرست دل از بند ضحاک بیرون کند جهان آفرین را به دل دشمن است پدید آمد آوای دشمن ز دوست جهانی برو انجمن شد نه خرد سراندر کشید و همی رفت راست بدیدندش آنجا و برخاست غو به نیکی یکی اختر افگند پی ز گوهر بر و پیکر از زر بوم یکی فال فرخ پی افکند شاه

شاهنامه » 30

که هر کاو نبید جوانی چشید بدان مستی اندر دهد سر بباد چنان بد که ضحاک را روز و شب بران برز بالا ز بیم نشیب چنان بد که یک روز بر تخت عاج ز هر کشوری مهتران را بخواست از آن پس چنین گفت با موبدان مرا در نهانی یکی دشمن​ست به سال اندکی و به دانش بزرگ اگر چه به سال اندک ای راستان که دشمن اگر چه بود خوار و خرد ندارم همی دشمن خرد خوار همی زین فزون بایدم لشکری یکی لشگری خواهم انگیختن بباید بدین بود همداستان یکی محضر اکنون بباید نوشت نگوید سخن جز همه راستی زبیم سپهبد همه راستان بر آن محضر اژدها ناگزیر هم آنگه یکایک ز درگاه شاه ستم دیده را پیش او خواندند بدو گفت مهتر بروی دژم خروشید و زد دست بر سر ز شاه یکی بی​زیان مرد آهنگرم تو شاهی و گر اژدها پیکری که گر هفت کشور به شاهی تراست شماریت با من بباید گرفت مگر کز شمار تو آید پدید که مارانت را مغز فرزند من سپهبد به گفتار او بنگرید                  
به گیتی جز از خویشتن را ندید ترا روز جز شاد و خرم مباد به نام فریدون گشادی دو لب شده ز آفریدون دلش پر نهیب نهاده به سر بر ز پیروزه تاج که در پادشاهی کند پشت راست که ای پرهنر با گهر بخردان که بربخردان این سخن روشن است گوی بدنژادی دلیر و سترگ درین کار موبد زدش داستان نبایدت او را به پی بر سپرد بترسم همی از بد روزگار هم از مردم و هم ز دیو و پری ابا دیو مردم برآمیختن که من ناشکبیم بدین داستان که جز تخم نیکی سپهبد نکشت نخواهد به داد اندرون کاستی برآن کار گشتند همداستان گواهی نوشتند برنا و پیر برآمد خروشیدن دادخواه بر نامدارانش بنشاندند که بر گوی تا از که دیدی ستم که شاها منم کاوه​ی دادخواه ز شاه آتش آید همی بر سرم بباید بدین داستان داوری چرا رنج و سختی همه بهر ماست بدان تا جهان ماند اندر شگفت که نوبت ز گیتی به من چون رسید همی داد باید ز هر انجمن شگفت آمدش کان سخن​ها شنید

شاهنامه » 29

بگو مر مرا تا که بودم پدر چه گویم کیم بر سر انجمن فرانک بدو گفت کای نامجوی تو بشناس کز مرز ایران زمین ز تخم کیان بود و بیدار بود ز طهمورث گرد بودش نژاد پدر بد ترا و مرا نیک شوی چنان بد که ضحاک جادوپرست ازو من نهانت همی داشتم پدرت آن گرانمایه مرد جوان ابر کتف ضحاک جادو دو مار سر بابت از مغز پرداختند سرانجام رفتم سوی بیشه​ای یکی گاو دیدم چو خرم بهار نگهبان او پای کرده بکش بدو دادمت روزگاری دراز ز پستان آن گاو طاووس رنگ سرانجام زان گاو و آن مرغزار ز بیشه ببردم ترا ناگهان بیامد بکشت آن گرانمایه را وز ایوان ما تا به خورشید خاک فریدون چو بشنید بگشادگوش دلش گشت پردرد و سر پر ز کین چنین داد پاسخ به مادر که شیر کنون کردنی کرد جادوپرست بپویم به فرمان یزدان پاک بدو گفت مادر که این رای نیست جهاندار ضحاک با تاج و گاه چو خواهد ز هر کشوری صدهزار جز اینست آیین پیوند و کین                  
کیم من ز تخم کدامین گهر یکی دانشی داستانم بزن بگویم ترا هر چه گفتی بگوی یکی مرد بد نام او آبتین خردمند و گرد و بی​آزار بود پدر بر پدر بر همی داشت یاد نبد روز روشن مرا جز بدوی از ایران به جان تو یازید دست چه مایه به بد روز بگذاشتم فدی کرده پیش تو روشن روان برست و برآورد از ایران دمار همان اژدها را خورش ساختند که کس را نه زان بیشه اندیشه​ای سراپای نیرنگ و رنگ و نگار نشسته به بیشه درون شاهفش همی پروردیدت به بر بر به ناز برافراختی چون دلاور پلنگ یکایک خبر شد سوی شهریار گریزنده ز ایوان و از خان و مان چنان بی​زبان مهربان دایه را برآورد و کرد آن بلندی مغاک ز گفتار مادر برآمد به جوش به ابرو ز خشم اندر آورد چین نگردد مگر ز آزمایش دلیر مرا برد باید به شمشیر دست برآرم ز ایوان ضحاک خاک ترا با جهان سر به سر پای نیست میان بسته فرمان او را سپاه کمر بسته او را کند کارزار جهان را به چشم جوانی مبین                  

شاهنامه » 28

خردمند مام فریدون چو دید فرانک بدش نام و فرخنده بود پر از داغ دل خسته​ی روزگار کجا نامور گاو برمایه بود به پیش نگهبان آن مرغزار بدو گفت کاین کودک شیرخوار پدروارش از مادر اندر پذیر و گر باره خواهی روانم تراست پرستنده​ی بیشه و گاو نغز که چون بنده در پیش فرزند تو سه سالش همی داد زان گاو شیر نشد سیر ضحاک از آن جست جوی دوان مادر آمد سوی مرغزار که اندیشه​ای در دلم ایزدی همی کرد باید کزین چاره نیست ببرم پی از خاک جادوستان شوم ناپدید از میان گروه بیاورد فرزند را چون نوند یکی مرد دینی بران کوه بود فرانک بدو گفت کای پاک دین بدان کاین گرانمایه فرزند من ترا بود باید نگهبان او پذیرفت فرزند او نیک مرد خبر شد به ضحاک بدروزگار بیامد ازان کینه چون پیل مست همه هر چه دید اندرو چارپای سبک سوی خان فریدون شتافت به ایوان او آتش اندر فگند چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت بر مادر آمد پژوهید و گفت                  
که بر جفت او بر چنان بد رسید به مهر فریدون دل آگنده بود همی رفت پویان بدان مرغزار که بایسته بر تنش پیرایه بود خروشید و بارید خون بر کنار ز من روزگاری بزنهار دار وزین گاو نغزش بپرور به شیر گروگان کنم جان بدان کت هواست چنین داد پاسخ بدان پاک مغز بباشم پرستنده​ی پند تو هشیوار بیدار زنهارگیر شد از گاو گیتی پر از گفت​گوی چنین گفت با مرد زنهاردار فراز آمدست از ره بخردی که فرزند و شیرین روانم یکیست شوم تا سر مرز هندوستان برم خوب رخ را به البرز کوه چو مرغان بران تیغ کوه بلند که از کار گیتی بی​اندوه بود منم سوگواری ز ایران زمین همی بود خواهد سرانجمن پدروار لرزنده بر جان او نیاورد هرگز بدو باد سرد از آن گاو برمایه و مرغزار مران گاو برمایه را کرد پست بیفگند و زیشان بپرداخت جای فراوان پژوهید و کس را نیافت ز پای اندر آورد کاخ بلند ز البرز کوه اندر آمد به دشت که بگشای بر من نهان از نهفـــــت

شاهنامه » 27

هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد چو او زاید از مادر پرهنر به مردی رسد برکشد سر به ماه به بالا شود چون یکی سرو برز زند بر سرت گرزه​ی گاوسار بدو گفت ضحاک ناپاک دین دلاور بدو گفت گر بخردی برآید به دست تو هوش پدرش یکی گاو برمایه خواهد بدن تبه گردد آن هم به دست تو بر چو بشنید ضحاک بگشاد گوش گرانمایه از پیش تخت بلند چو آمد دل نامور بازجای نشان فریدون بگرد جهان نه آرام بودش نه خواب و نه خورد برآمد برین روزگار دراز خجسته فریدون ز مادر بزاد ببالید برسان سرو سهی جهانجوی با فر جمشید بد جهان را چو باران به بایستگی بسر بر همی گشت گردان سپهر همان گاو کش نام بر مایه بود ز مادر جدا شد چو طاووس نر شده انجمن بر سرش بخردان که کس در جهان گاو چونان ندید زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی فریدون که بودش پدر آبتین گریزان و از خویشتن گشته سیر از آن روزبانان ناپاک مرد گرفتند و بردند بسته چو یوز                  
نیامد گه پرسش و سرد باد بسان درختی شود بارور کمر جوید و تاج و تخت و کلاه به گردن برآرد ز پولاد گرز بگیردت زار و ببنددت خوار چرا بنددم از منش چیست کین کسی بی​بهانه نسازد بدی از آن درد گردد پر از کینه سرش جهانجوی را دایه خواهد بدن بدین کین کشد گرزه​ی گاوسر ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش بتابید روی از نهیب گزند بتخت کیان اندر آورد پای همی باز جست آشکار و نهان شده روز روشن برو لاژورد کشید اژدهافش به تنگی فراز جهان را یکی دیگر آمد نهاد همی تافت زو فر شاهنشهی به کردار تابنده خورشید بود روان را چو دانش به شایستگی شده رام با آفریدون به مهر ز گاوان ورا برترین پایه بود بهر موی بر تازه رنگی دگر ستاره​شناسان و هم موبدان نه از پیرسر کاردانان شنید به گرد جهان هم بدین جست و جوی شده تنگ بر آبتین بر زمین برآویخت ناگاه بر کام شیر تنی چند روزی بدو باز خورد برو بر سر آورد ضحـــــــــــــــــــــاک روز

شاهنامه » 26

نگین زمانه سر تخت تست تو داری جهان زیر انگشتری ز هر کشوری گرد کن مهتران سخن سربه سر موبدان را بگوی نگه کن که هوش تو بر دست کیست چو دانسته شد چاره ساز آن زمان شه پر منش را خوش آمد سخن جهان از شب تیره چون پر زاغ تو گفتی که بر گنبد لاژورد سپهبد به هرجا که بد موبدی ز کشور به نزدیک خویش آورید نهانی سخن کردشان آشکار که بر من زمانه کی آید بسر گر این راز با من بباید گشاد لب موبدان خشک و رخساره تر که گر بودنی باز گوییم راست و گر نشنود بودنیها درست سه روز اندرین کار شد روزگار به روز چهارم برآشفت شاه که گر زنده​تان دار باید بسود همه موبدان سرفگنده نگون از آن نامداران بسیار هوش خردمند و بیدار و زیرک بنام دلش تنگتر گشت و ناباک شد بدو گفت پردخته کن سر ز باد جهاندار پیش از تو بسیار بود فراوان غم و شادمانی شمرد اگر باره​ی آهنینی به پای کسی را بود زین سپس تخت تو کجا نام او آفریدون بود                  
جهان روشن از نامور بخت تست دد و مردم و مرغ و دیو و پری از اخترشناسان و افسونگران پژوهش کن و راستی بازجوی ز مردم شمار ار ز دیو و پریست به خیره مترس از بد بدگمان که آن سرو سیمین برافگند بن هم آنگه سر از کوه برزد چراغ بگسترد خورشید یاقوت زرد سخن دان و بیداردل بخردی بگفت آن جگر خسته خوابی که دید ز نیک و بد و گردش روزگار کرا باشد این تاج و تخت و کمر و گر سر به خواری بباید نهاد زبان پر ز گفتار با یکدیگر به جانست پیکار و جان بی​بهاست بباید هم اکنون ز جان دست شست سخن کس نیارست کرد آشکار برآن موبدان نماینده راه و گر بودنیها بباید نمود پر از هول دل دیدگان پر ز خون یکی بود بینادل و تیزگوش کزان موبدان او زدی پیش گام گشاده زبان پیش ضحاک شد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد که تخت مهی را سزاوار بود برفت و جهان دیگری را سپرد سپهرت بساید نمانی به جای به خاک اندر آرد سر و بخت تو زمین را سپهری همایون بود

شاهنامه » 25

یکی را به جان داد زنهار و گفت نگر تا نباشی به آباد شهر به جای سرش زان سری بی​بها ازین گونه هر ماهیان سی​جوان چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست خورشگر بدیشان بزی چند و میش کنون کرد از آن تخمه داد نژاد پس آیین ضحاک وارونه خوی ز مردان جنگی یکی خواستی کجا نامور دختری خوبروی پرستنده کردیش بر پیش خویش چو از روزگارش چهل سال ماند در ایوان شاهی شبی دیر یاز چنان دید کز کاخ شاهنشهان دو مهتر یکی کهتر اندر میان کمر بستن و رفتن شاهوار دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ همی تاختی تا دماوند کوه بپیچید ضحاک بیدادگر یکی بانگ برزد بخواب اندرون بجستند خورشید رویان ز جای چنین گفت ضحاک را ارنواز که خفته به آرام در خان خویش زمین هفت کشور به فرمان تست به خورشید رویان جهاندار گفت که گر از من این داستان بشنوید به شاه گرانمایه گفت ارنواز توانیم کردن مگر چاره​ای سپهبد گشاد آن نهان از نهفت چنین گفت با نامور ماهروی                  
نگر تا بیاری سر اندر نهفت ترا از جهان دشت و کوهست بهر خورش ساختند از پی اژدها ازیشان همی یافتندی روان بران سان که نشناختندی که کیست سپردی و صحرا نهادند پیش که ز آباد ناید به دل برش یاد چنان بد که چون می​بدش آرزوی به کشتی چو با دیو برخاستی به پرده درون بود بی​گفت​گوی نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش نگر تا بسر برش یزدان چه راند به خواب اندرون بود با ارنواز سه جنگی پدید آمدی ناگهان به بالای سرو و به فر کیان بچنگ اندرون گرزه​ی گاوسار نهادی به گردن برش پالهنگ کشان و دوان از پس اندر گروه بدریدش از هول گفتی جگر که لرزان شد آن خانه​ی صدستون از آن غلغل نامور کدخدای که شاها چه بودت نگویی به راز برین سان بترسیدی از جان خویش دد و دام و مردم به پیمان تست که چونین شگفتی بشاید نهفت شودتان دل از جان من ناامید که بر ما بباید گشادنت راز که بی​چاره​ای نیست پتیاره​ای همه خواب یک یک بدیشان بگفت که مگذار این را ره چاره چوی

شاهنامه » 24

چو ضحاک شد بر جهان شهریار سراسر زمانه بدو گشت باز نهان گشت کردار فرزانگان هنر خوار شد جادویی ارجمند شده بر بدی دست دیوان دراز دو پاکیزه از خانه​ی جمشید که جمشید را هر دو دختر بدند ز پوشیده​رویان یکی شهرناز به ایوان ضحاک بردندشان بپروردشان از ره جادویی ندانست جز کژی آموختن چنان بد که هر شب دو مرد جوان خورشگر ببردی به ایوان شاه بکشتی و مغزش بپرداختی دو پاکیزه از گوهر پادشا یکی نام ارمایل پاکدین چنان بد که بودند روزی به هم ز بیدادگر شاه و ز لشکرش یکی گفت ما را به خوالیگری وزان پس یکی چاره​ای ساختن مگر زین دو تن را که ریزند خون برفتند و خوالیگری ساختند خورش خانه​ی پادشاه جهان چو آمد به هنگام خون ریختن ازان روز بانان مردم​کشان زنان پیش خوالیگران تاختند پر از درد خوالیگران را جگر همی بنگرید این بدان آن بدین از آن دو یکی را بپرداختند برون کرد مغز سر گوسفند                  
برو سالیان انجمن شد هزار برآمد برین روزگار دراز پراگنده شد کام دیوانگان نهان راستی آشکارا گزند به نیکی نرفتی سخن جز به راز برون آوریدند لرزان چو بید سر بانوان را چو افسر بدند دگر پاکدامن به نام ارنواز بران اژدهافشن سپردندشان بیاموختشان کژی و بدخویی جز از کشتن و غارت و سوختن چه کهتر چه از تخمه​ی پهلوان همی ساختی راه درمان شاه مران اژدها را خورش ساختی دو مرد گرانمایه و پارسا دگر نام گرمایل پیشبین سخن رفت هر گونه از بیش و کم وزان رسمهای بد اندر خورش بباید بر شاه رفت آوری ز هر گونه اندیشه انداختن یکی را توان آوریدن برون خورشها و اندازه بشناختند گرفت آن دو بیدار دل در نهان به شیرین روان اندر آویختن گرفته دو مرد جوان راکشان ز بالا به روی اندر انداختند پر از خون دو دیده پر از کینه سر ز کردار بیداد شاه زمین جزین چاره​ای نیز نشناختند بیامیخت با مغز آن ارجمند

شاهنامه » 23

نهان گشته بود از بد اژدها چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ به ارش سراسر به دو نیم کرد شد آن تخت شاهی و آن دستگاه ازو بیش بر تخت شاهی که بود گذشته برو سالیان هفتصد چه باید همه زندگانی دراز همی پروراندت با شهد و نوش یکایک چو گیتی که گسترد مهر بدو شاد باشی و نازی بدوی یکی نغز بازی برون آورد دلم سیر شد زین سرای سپنج                  
نیامد به فرجام هم زو رها یکایک ندادش زمانی درنگ جهان را ازو پاک بی​بیم کرد زمانه ربودش چو بیجاده کاه بران رنج بردن چه آمدش سود پدید آوریده همه نیک و بد چو گیتی نخواهد گشادنت راز جز آواز نرمت نیاید به گوش نخواهد نمودن به بد نیز چهر همان راز دل را گشایی بدوی به دلت اندرون درد و خون آورد خدایا مرا زود برهان ز رنج                  

شاهنامه » 22

بدو گفت دارم من این کام تو بفرمود تا دیو چون جفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید دو مار سیه از دو کتفش برست سرانجام ببرید هر دو ز کفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه پزشکان فرزانه گرد آمدند ز هر گونه نیرنگها ساختند بسان پزشکی پس ابلیس تفت بدو گفت کین بودنی کار بود خورش ساز و آرامشان ده به خورد به جز مغز مردم مده​شان خورش نگر تا که ابلیس ازین گفت​وگوی مگر تا یکی چاره سازد نهان از آن پس برآمد ز ایران خروش سیه گشت رخشنده روز سپید برو تیره شد فره​ی ایزدی پدید آمد از هر سویی خسروی سپه کرده و جنگ را ساخته یکایک ز ایران برآمد سپاه شنودند کانجا یکی مهترست سواران ایران همه شاهجوی به شاهی برو آفرین خواندند کی اژدهافش بیامد چو باد از ایران و از تازیان لشکری سوی تخت جمشید بنهاد روی چو جمشید را بخت شد کندرو برفت و بدو داد تخت و کلاه چو صدسالش اندر جهان کس ندید صدم سال روزی به دریای چین                  
بلندی بگیرد ازین نام تو همی بوسه داد از بر سفت او کس اندر جهان این شگفتی ندید عمی گشت و از هر سویی چاره جست سزد گر بمانی بدین در شگفت برآمد دگر باره از کتف شاه همه یک​به​یک داستانها زدند مر آن درد را چاره نشناختند به فرزانگی نزد ضحاک رفت بمان تا چه گردد نباید درود نباید جزین چاره​ای نیز کرد مگر خود بمیرند ازین پرورش چه​کردوچه خواست اندرین جستجوی که پردخته گردد ز مردم جهان پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش گسستند پیوند از جمشید به کژی گرایید و نابخردی یکی نامجویی ز هر پهلوی دل از مهر جمشید پرداخته سوی تازیان برگفتند راه پر از هول شاه اژدها پیکرست نهادند یکسر به ضحاک روی ورا شاه ایران زمین خواندند به ایران زمین تاج بر سر نهاد گزین کرد گرد از همه کشوری چو انگشتری کرد گیتی بروی به تنگ اندر آمد جهاندار نو بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه برو نام شاهی و او ناپدید پدید آمد آن شاه ناپـــــــــــــــــــــــاک دین

شاهنامه » 21

بدو گفت گر سوی من تافتی اگر همچنین نیز پیمان کنی جهان سربه​سر پادشاهی تراست چو این کرده شد ساز دیگر گرفت جوانی برآراست از خویشتن همیدون به ضحاک بنهاد روی بدو گفت اگر شاه را در خورم چو بشنید ضحاک بنواختش کلید خورش خانه​ی پادشا فراوان نبود آن زمان پرورش ز هر گوشت از مرغ و از چارپای به خویش بپرورد برسان شیر سخن هر چه گویدش فرمان کند خورش زرده​ی خایه دادش نخست بخورد و برو آفرین کرد سخت چنین گفت ابلیس نیرنگساز که فردات ازان گونه سازم خورش برفت و همه شب سگالش گرفت خورشها ز کبک و تذرو سپید شه تازیان چون به نان دست برد سیم روز خوان را به مرغ و بره به روز چهارم چو بنهاد خوان بدو اندرون زعفران و گلاب چو ضحاک دست اندر آورد و خورد بدو گفت بنگر که از آرزوی خورشگر بدو گفت کای پادشا مرا دل سراسر پر از مهر تست یکی حاجتستم به نزدیک شاه که فرمان دهد تا سر کتف اوی چو ضحاک بشنید گفتار اوی                  
ز گیتی همه کام دل یافتی نپیچی ز گفتار و فرمان کنی دد و مردم و مرغ و ماهی تراست یکی چاره کرد از شگفتی شگفت سخنگوی و بینادل و رایزن نبودش به جز آفرین گفت و گوی یکی نامور پاک خوالیگرم ز بهر خورش جایگه ساختش بدو داد دستور فرمانروا که کمتر بد از خوردنیها خورش خورشگر بیاورد یک یک به جای بدان تا کند پادشا را دلیر به فرمان او دل گروگان کند بدان داشتش یک زمان تندرست مزه یافت خواندش ورا نیکبخت که شادان زی ای شاه گردنفراز کزو باشدت سربه​سر پرورش که فردا ز خوردن چه سازد شگفت بسازید و آمد دلی پرامید سر کم خرد مهر او را سپرد بیاراستش گونه گون یکسره خورش ساخت از پشت گاو جوان همان سالخورده می و مشک ناب شگفت آمدش زان هشیوار مرد چه خواهی بگو با من ای نیکخوی همیشه بزی شاد و فرمانروا همه توشه​ی جانم از چهرتست و گرچه مرا نیست این پایگاه ببوسم بدو بر نهم چشم و روی نهانی ندانست بـــــــــــــــــازار اوی