به نام خدایی که در این نزدیکی ست ...
امروز سر کلاس ادبیات بودیم .. وقت نمیگذشت .. تا رسیدیم به شعری از اخوان ثالث .. البته من هم شعری از ایشون قبلا نخونده بودم ولی چون "عارف" برای من قبلا یه مورد از اشعارش رو ذکر کرده بود منم ترغیب شدم حداقل این درس رو گوش بدم !
در مقدمه ـی کتاب نوشته بود که اشعار حماسی هم میگفته .. معلممون هم کتاب پیشدانشگاهی رو به ما معرفی کرد .. که توش شعر "خوان هشتم" از اخوان ثالث هست .. کمی از این شعر تعریف کرد با لهجه ی جالبی که داشت و من هم تصمیم گرفتم این شعر رو تو وبلاگ بزارم تا بخونیم و لذت ببریم ..
اما قبلا بهتر دونستم کمی بیش تر با این شاعر آشنا بشیم پس یه توضیح مختصری در موردش میدم ..
مهدی اخوان ثالث در طول زندگیش با قلم خود دوازده کتاب را به رشته ـی نگارش در آورد . اما من بر عکس همه میخوام از مرگ "م . امید" شروع کنم و به عب باز گردم !
از انجایی که اخوان ثالث علاقه ی عجیبی به شاهنامه داشت .. و این مورد از نام کتاب هایش هم (مثل اخر شاهنامه) و این شعر معروفش که در ادامه ی داستان معروف هفت خوان رستم هستش هویداست . ارامگاه این شاعر نامی معاصر در کنار فردوسی است و تا ابد انجا ارام خواهد گرفت .
در ضمن روز چهارم شهریور سال 1369 روز وداع با وی بود .
او چهار فرزند دارد (شایدم داشت ! ) قبلا او (به دلایل سیاسی و شاید هم نه) او از کار کردن محروم شد و باز نشستگی اجباری را دریافت کرد . او همچنین استاد دانشگاه نیز بود . او دو بار او دو بار به دلایل سیاسی به زندان افتاد . مشاغلی که وی در ان به کار مشغول بوده عبارت اند از اموزگاری ، اهنگری ، استاد (دانشگاه) .
او در مشهد در سال 1307 به دنیا آمد .
و اما شعر خوان هشتم که بسیار زیباست و از ایده ی فوق العاده جالب نشئت گرفته ...
یادم آمد
هان
داشتم
میگفتم : آن شب نیز
سورت سرمای دی بیداد ها می کرد
و چه سرمایی ، چه سرمایی
باد برف و سوز وحشتناک
لیک آخر سرپناهی یافتم
جایی
گرچه بیرون
تیره بود و سرد ، همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم
همگنان را خون گرمی بود.
قهوه خانه گرم و روشن ،
مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود.
مرد نقال – آن صدایش گرم نایش
گرم
آن سکوتش
ساکت و گیرا
و
دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم -
راه می رفت و سخن می گفت.
چوبدستی منتشا مانند در دستش .
مست شور و گرم گفتن بود.
صحنه ی
میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود
همگنان خاموش.
گرد بر گردش ، به کردار صدف بر
گرد مروارید، پای تا سر گوش :
هفت خوان را زاد سرو مرو
یا به قولی "ماه سالار "
آن گرامی مرد
آن
هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد :
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ...
همچنان میرفت و می آمد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم
می زد:
قصه است
این ، قصه ، آری قصه ی درد است
شعر نیست،
این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی
نیست
هیچ- همچون
پوچ- عالی نیست
این گلیم تیره بختیهاست
خیس خون داغ رستم و سیاوش ها ،
روکش تابوت تختی هاست
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای
خروش خشم ،
با
صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند :
آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،
شیر مرد عرصه ناوردهای
هول ،
پور زال زر
جهان پهلو ،
آن
خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز
-چون کلید گنج مروارید
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز
صلح و بسته مهر را پیمان،
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایرانشهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان،
رستم دستان ،
در
تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،
کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان ، چاه بی
دردان ،
چاه
چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور.
آری اکنون تهمتن با رخش
غیرتمند.
در
بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود
پهلوان هفت خوان اکنون
طعمه دام و دهان خوان
هشتم بود
و می
اندیشید
که
نباید بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.
چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ
بعد چندی
که گشودش چشم
رخش
خود دید ،
بس
که خونش رفته بود از تن
بس که زهر زخمها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و
داشت می خوابید،
او از تن خود
- بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با
خویش .
رخش را می
پایید.
رخش، آن
طاق عزیز، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
به هزاران یادهای روشن و زنده...
گفت در دل : " رخش!طفلک رخش !
آه! "
این نخستین
بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای دید
او شغاد، آن نا برادر بود
که درون چه نگه می کرد ومی
خندید
و صدای شوم
و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید......
باز چشم او به رخش افتاد – اما
... وای!
دید
رخش زیبا ، رخش غیرتمند ،
رخش بی مانند
با هزارش یادبود خوب ،
خوابیده است آنچنان که راستی
گویی
آن هزاران
یادبود خوب را در خواب می دیده است........
بعد از آن تا مدتی دیر ،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بویید ،
هی بوسید،
رو
به یال و چشم او مالید...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:
"و نشست آرام، یال رخش
در دستش ،
باز
با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :
جنگ بود این یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟"
قصه می گوید که بی شک می
توانست او اگر می خواست
که شغاد نا برادر را بدوزد
– همچنان که دوخت -
با تیر وکمان
بر درختی که به زیرش
ایستاده بود ،
و بر آن تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنان که می توانست اواگرمی
خواست
کان کمند
شصت خویش بگشاید
و بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست ، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او اگر می خواست.