باز هم سیب دندان زده

 من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 


از فروغ فرخ زاد

چند وقت پیش شعر "سیب دندان زده" رو از حمید مصدق گذاشتم

این هم جواب فرخ زاد به اون شعره

فروغ فرخ زاد .. برای کسی که دیگر نیست.

درودی مجدد پس از یک وقفه ی کوتاه/بلند ،

قبلا سپاس گذاری کرده باشم از بازدیدکنندگان که در برهه ی غیبت و حضور ما حضور دارند .

چند روزی پیش ازین با شخصی که نام "دوست" جواب گوی شخصیت ایشان نیست صحبت میکردم

بحث به شعر و ادبیات و نهایتا فروغ فرخ زاد کشید ، حقیقتا من نمیدونستم که اشعار شعرا نیز در ایران

مانند هزاران چیز دیگر در حیطه ی سانسور و جالب تر از آن به حذف صورت مسئله - این که اصلا شاعری به

نام فروغ نداریم ! - منتهی میشود .

پس مصمم شدم کار خیلی از دوستان که به دنبال اشعار این شاعر گرانقدر میگردند راحت تر شود ..

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/3/33/Foroogh.gif

من به شخصه وقتی این اعمال دیوانه وار در ایران را مشاهده میکنم به نهایت جنون میرسم

کتاب فروغ فرخ زاد برای چه دلیل منطقی یا اصلا غیر منطقی ، ای باید ممنوع الچاپ باشد ؟!

امید وارم توانایی این رو داشته باشم جلوی خودم رو بگیرم و کمی بهانه تراشی برای رفع این افکار

که فقط دنبال چرا ها میگردند باشم .. احتمالا باشم و باشیم و اگر نبودیم الان ایران نبودیم .

تا کی به مولانا - که آن را هم تا چند سال دیگر به کمال از دست میدهیم - ، به حافظ و سعدی بنازیم ؟!

شاهنامه را چند سال دیگر به تاج سر بگیریم و دور ملت ها بچرخیم که آهای اجنبی های بی فرهنگ (!)

ما شاهنامه داریم و الخ. !؟

تاسف هم برایمان سر به زیر آورده

هه ! نتونستم خودم رو کنترل کنم!

زین حرف ها بگذریم ، اشعار این شاعر واقعا زیبا بود و پیش از این فرصتی نداشتم جز در مواردی اندک

از اون ها لذت ببرم اما واقعا زیباست !


نوشته ی زیر از کتاب "ایمان بیاورید به فصل سرد" در واقعا اخرین کتاب فروغ هست

و شعر نیز با همان نام ،


http://i10.tinypic.com/34gx0r9.jpg



و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آمد

در کوچه باد می آمد

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون



و دیگر هیچ ..