میرسد اینک بهار...
حکیم سخن در زبان آفرین(درست گفتم؟)
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
حرف نمیزنم دیگه فقط عید نوروز مبارک
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز -
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
از : فریدون مشیری
سینا میل منو گرفتی؟
راستی فقط یه میل برای من اومد
اگه یه دونه دیگه هم برام فرستادی برام دوباره بفرست از توی سنت هات من فقط اون میلی که عکس های گیتار و برگه ها رو فرستاده بودی دارم همون ای دشمن شرم و حیا
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ...