حکایتی از گلستان
هر نفس که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات.
با درود
یه حکایت از گلستان سعدی دارم.
دیروز خواندمش خیلی خوشم اومد.
عجب کتابی گلستان یه پارچه شکر.
واقعا زیباست دست سعدی بی بلا. خودش در گلستان می فرماید:
به چه کار آیدت زگل طبقی زگستان من ببر ورقی

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگه ما این ادبیات غنی رو نداشتیم چی می شد؟!
اگه فردوسی و مولوی و حافظ و سعدی و نظامی و .... (چقدر زیادن!)مسیرشون رو کج می کردن چی؟
از این حرف ها بگذریم و به سراغ حکایت برویم.
می فرماید: هرگز از دور زمان ننالیده و روی از گردش آسمان در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره برخواست
وان که را دستگاه و قوت نیست شلغم پخته مرغ بریان است.
و در آخر این که:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
کز مسلمانی از اینست که حافظ دارد وای اگر از پی امروز بود فردایی
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ...