باز هم حکایتی از گلستان
خداوند بخشنده ی دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر (سرآغاز بوستان)
با درود
امروز باز هم یه حکایت از گلستان دارم. حکایت سوم از باب اول. بی مقدمه بریم سراغ حکایت.
ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر ، و دیگر برادران بلند و خوب روی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد! پسر به فراست ، استبصار به جای آورد و گفت:
-ای پدر! کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویله ی خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند.
تا مرد، سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
هر بیشه گمان مبر نهالی باشد که ، پلنگ خفته باشد
شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود. چون لشکر از هر دو طرف در هم آوردند. اول کسی که به میدان در آمد ، این پسر بود! گفت:
آن ، نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم ، گر در میان خاک و خون بینی سری
کان که جنگ آرد ، به خون خویش بازی می کند
روز میدان و آن که بگریزد ، به خون لشکری
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:
ای که شخص مَنَت حقیر نمود! تا درشتی، هنر نپنداری
اسـب لـــــاغـر میان ، به کار آید روز میدان ، نه گاو پرواری
آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک ، جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت:
-ای مردان بکوشید! یا جامه ی زنان بپوشید!
سواران را بگفتن او ، تهور زیاد گشت و به یک بار ، حمله آوردند. شنیدم که در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد ، تا ولیعهد خویش کرد. برداران حسد بردند و زهر در طعامش کردند.خواهر از غرفه بدید ، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و درست از طعام کشید و گفت:
-محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند!
کس نیاید به زیر سایه ی بوم
ور نه همای از جهان شود معدوم
پدر را از این حال آگهی دادند ، برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد! پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست ؛ که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند!
نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیم دگر
ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
و در پایان:
سر تا قدم وجود حافظ در عشق نهال حیرت آمد
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ...