قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

...
درود !
...
نمیدونم چرا اما یادم رفته بود به هرحال بقیه ی اشعار رو بزارم ، خب عیبی نداره الان این کارو میکنم !
احوالم دقیقا مطابق این شعر هاست به خاطر همینم باز به طرفش رفتم
شبی که من و نازی با هم مردیم
نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم
من : نازی بیا
نازی : می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا
راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم
من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه
نازی : واه
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خوراک چیکار می کنن
من : سرما می خورن
مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنیدی ؟
نازی : آره صدای باده !داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند
و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم
و باد حتی آه نرگس طلایی ما را
با خود به هیچ کجا نبرد
....
سرودی برای مادران
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟
زنی
است در دوردست های دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که
بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
رفتم و وارت دیدم چل ورات
چل وار کهنت وبردس بهارت
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و
این بار زنی بهیاد سالهای دور
سالهی گمم
سالهایی که در کدورت گذشت
پیر
و فراموش گشته اند
می نالد کودکی اش را
دیروز را
دیروز در
غبار را
او کوچک بود و شاد
با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی
سبز و
سرخ
و همراه او مادرش
زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های
سفید کوچک نشسته
بود
زیر همین بلوط پیر
باد زورش به پر عقاب
نمی رسید
یاد می آورد افسانه های مادرش را
مادر
این همه درخت
از کجا آمده اند ؟
هر درخت این کوهسار
حکایتی است دخترم
پس راست
می گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل می میرند
در لحظه های کوه
و
سالهای بعد
دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید
نشسته
است آنها را در آوازهاشان می خوانند
هر دختری مادرش را
رفتم
و وارت دیدم چل وارت
چل وار کهنت وبردس نهارت
خرابی اجاق ها را
دیدم در خرابی خانه ها
و دیدم سنگ های دست چین تو را
در خرابی کهنه
تری
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
و این بار دختری به یاد
مادرش
.....
منظومه ها
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها
ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت
نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و
رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای
گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی
بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام
آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و
فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ
خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما
نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
....
ساده دل
دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک
ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش
نبوده است
...
بارون
همه اینو می دونن
که بارون
همه چیز و کسمه
آدمی
و بختشه
حالا دیگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی
ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا
لبریزه
یک و دو ! هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شکر
خدا
شب و روزم بسمه
....
چراغ
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می
کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
تاسه
در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان
از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران
و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را
با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به
آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان
خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید
گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری
نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای
مادر قادر به شمارش بچه هاشان نیستند
بار دیگر به اخر رسیدم .. و باز همان همان و دیگر هیچ ..


منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ...