بازگشت

بیشتر از چهار سال پیش با دوست و همراه روز های نوجوانی ام در خانه ی مادری تصمیم گرفتیم آنچه را که زیبا میافتیم در دنیای ادبیات با دیگران شریک کنیم، چرا که شاید در فکر های نوپایمان فکر میکردیم در این دنیای مدرن شاید لحظه ای ایستادن و فکر کردن به این که برای چه زندگی میکنیم هم بد نباشد.

اما دو سال است که در این دفتر مجازی چیزی را به اشتراک نگذاشته ایم. من و سینا البته هیچ وقت عشق به ادبیات را فراموش نکرده ایم و در مکالمات نه چندان مرتب خود همواره نکته هایی که در کتاب ها میبینیم و ما را به وجد می آورند را با هم شریک میشویم، و در این دو سالی که گذشت نوابغ فراوانی در دنیا ادبیات را با هم کشف کردیم و از تفکراتشان لذت بردیم. در آن روزها که نزدیک تر بودیم مولوی و حافظ مارا به وجد می آورد. دیوان حافظ را اکثر روزها همراه داشتیم و کتاب های دکتر عبدالحسین زرین کوب در وصف مولوی و حافظ را می خواندیم، هر چند شاید درک عمیقی از مطالب هم نداشتیم. این روز ها شخصیت های دیگری هم به لیست قهرمانان ما اضافه شده اند، برای سینا جلال آل احمد، سارتر، کافکا، مارکز و صد البته آلبر کامو. برای من دیکنز، همینگوی، فیتزجرالد، فلوبر و صد البته آلبر کامو.

نمی دانم، شاید فکر میکردیم که دیگر نیازی به این دفتر نداریم، ولی من به شخصه دریافتم که این دفتر بهانه ای بود برای من تا ساعاتی بیشتری را با شیدایان بگذرانم.
روزی کسی از من هدف زندگی ام را پرسید، جواب سر سرانه ای دادم و رد شدم، اما وقتی در خلوت به خودم خواستم جواب بدهم دیدم که بخش بزرگی از آرزوها و هدف های من در سفر کردن و خواندن خلاصه میشوند، چرا که این دو را بهترین راه برای درک کردن چگونه زیستن یافتم، و فکر میکنم شاید اگر بفهمیم چگونه باید زندگی کرد، شاید چرا زندگی کردن را هم آموختیم.

از همین روست که قصد کردم که دوباره رویه ی روزهای گذشته را پی بگیرم، این بار اما با تمرکزی بیشتر روی ادبیات مدرن، هر چند که دوران طلایی ادبیات پارسی را هیچ وقت نمیتوان نادیده گرفت و این هم هرگز هدف من نیست.

هدفم در نوشتن آزمون درک و فهم خود در مرحله اول است، اما اگر در راهم به هم فکرانی خوش ذوق بربخورم، چه بهتر!

از چارلی چاپلین

آموخته ام که با پول خانه میشود خرید اما آشیانه نه

رخت خواب خرید، ولی خواب نه، ساعت خرید اما زمان نه 

می توان مقام خرید ولی احترام نه

می توان کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه

و میتوان قلب را خرید ولی عشق را نه

آموخته ام که راه رفتن در کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی شگفت انگیز ترین چیز در بزرگ سالیست

آموخته ام که زندگی مثل یک دستمال لوله ایست، هر چه به انتها نزدیک تر میشویم سریع تر حرکت میکند

آموخته ام خداوند جهان را در یک روز نیافرید، پس چه چیز باعث می شود من بیندیشم میتوان همه چیز را در یک روز به دست آورد

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آن ها را تغییر نمی دهد

...زندگی دشوار است اما ما باید از او سخت تر باشیم

 از چارلی چاپلین

وصیت نامه

وصیت نامه ـی ابوالقاسم حالـــت

طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا با  تخلص 'خروس لاري'


بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز درجواني ريه او شده بيمار دهيد

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد


p.s : بخشی از آن به سبب عــدم وجود "جنـــبه" ـی لازم در برخی از گونه های زنده ـی موجود حــذف شــد

معاشران! با شمام

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انسست و دوستان جمعند

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ ببانگ بلند میگویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید


دستم بوی گل می داد، همه به من تهمت چیدن گل زدن، کسی نگفت شاید گلی کاشته ام

مرد قرن بیستم، دکتر چه گوارا

هاستا سیامپر کماندانته

عارف

 ده و نیم شب

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...

تو می خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضیب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز...
سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟!!!!!

...

حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳

حمید مصدق زاده ی بهمن ۱۳۱۸، حقوق دان و شاعر خوش ذوق معاصر ایرانیست. وی همچنین به مدت چند سال برای ادامه ی تحصیل در روش تحقیق به انگلیس سفر کرد. وی در سال ۱۳۷۷ در تهران در گذشت.

همه ی مشکلات از عناوین شروع میشه...

ما آدم ها همیشه در حسرت مداوم زندگی میکنیم، اگه قبول نداری یه نگاه به آلبوم عکس بنداز...

درسته؟

خیره میشیم به عکس و حسرت میخوریم، وقت هست برای جبران ولی همیشه حسرت خوردن راحت تره...

راحت تره که توی یه دنیای مجازی زندگی کرد، دور از همه، هر چند بعضی ها در دنیای واقعی هم تنهان، اونم راحته، البته همیشه آدم دور و ورت هست ولی کیه که آدم رو بفهمه، حرف حساب بزنه حرف حساب بشنوه...

مرده شورش رو ببرن، بابا fuck the whole universe...

همون حسرت بهتره، ولی دنیای من سخته...

بعد میشینم پای کتاب میبینم کسی که من بهش  نگاه میکنم از مصرف بیش از حد الکل مرده، مرده شور هیکلت رو ببرن دنیا

مرز بین خوبی و بدی از بین رفته، تعاریف فرق کردن، مزه ی زیر دندونم مزه ی قدیمی نیست، ولی هنوز هر وقت بارون میزنه منتظر بوی خاکم که بلند شه، ولی خاکی نیست...

بعضی وقت ها فکر میکنم کسایی که اسمشون رو تو کتابام میخونم کاری نکردن جز این که مرز بین خوبی و بدی رو حفظ کردن، اسم من در هیچ کتابی نخواهد بود...

همیشه برای "بهتر" بودن تلاش می کنیم ما آدم ها، چه تلاش جالبی وقتی فاصله ای بین بدتر و بهتر نیست...

آخرش هم جات در یک اتاق دو متر مربعی زیر زمینه، طبیعت راهش رو ادامه میده، شاید بهترین چیز در این حیات، در این چرخه، اینه که یه برگ انرژیش رو ازم بگیره تا شاید یه گوسفند پیدا بشه بخوردش، بهترین چیز هم نباشه همین می شه آخرش...

فرق من و تو با میمون یه جهش ژنتیکیه، ولی ما هفت تا آسمون داریم دو تا فرشته رو شونه هامون...

متافیزیک، هه...

افلاطون داریم سقراط داریم "چه" داریم...

من در یکی از متمدن ترین جامعه های بشری زندگی میکنم (جامعه ای که برای اولین بار حق رای به زنان داد) ولی آدم ها آدم بشو نیستند...

زندگی میکنیم و میریم و مثل هر organism دیگه ای مهم ترین وظیفمون reproduction ...

که چی، یه سری احمق تر از خودمون بیان زمین رو به کثافت بکشن

این ها همش یه ایدس، مقابلش ایده فراوونه، فراوون که نه همه ی ایده های دیگه ضدشه، ما آدم ها همیشه امیدواریم...

پی نوشت:

قرار بود دنیا به آخر برسه، خوشحال بودم...

اون هم یه ایده بود

ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیبه 

 I was just simply asking questions in a different way, so were they

خدا بیامرزتت "چه" ای رفیق، که آدم بودی...

... ها مهم تر از متن بود

چه راحت میشه ژست گرفت

fuck off everyone

عارف

۱ بامداد

سه پرسش سقراط

سلامی چو بوی خوش آشنای

در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.

اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.

حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟

 

به تو چه !!!

Please Remedy My Confusion


جز به تو به هیچ کس ربط نداره دارم چی میگم !

p.s : فقط تو .. !

پی نوشت شماره ی x : به تو هم ربطی نداره چرا دارم وبلاگمونو اینجوری توش مینویسم ! (این مورد به تو ربطی نداره..)

..............

با شماست !

The Philsopher .. !

You Know So Much About Nothing At All ...

راسته گفته شاعر؟!

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ دانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت، هم کلید زندگیست

گفت زین معیار اندر شهرما

یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

وصیت نامه ابولقاسم حالت

سلامی چو بوی خوش آشنایی

داشتم تو نت می چرخیدم که بخشی از وصیت نامه ابولقاسم حالت شاعر و طنز پرداز مجله گل آقا رو دیدم


بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن بار دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

گر سر سفره خورد فاطمه بي دندان غم
به که، دندان مرا نيز به آن يار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل تخ... مرا هم به طلبکار دهید!



..

p.s : وب ما و خود ما به هیچ جا نمیرویم ! (سینا)

استاد مهدی مراد پور و نوشته ای "بی نظیر"

احساسی تو وجودم هست .. میگن که خجالته .. نمیدونم اما همون نمیزاره توضیحی بنویسم برای این نوشته ... فقط این "هر چه از دل بیاد به دل میشینه"



تو از درخت انجیر خونه ننه بیشتر دل داری
حیف من هنوز قد بچگیامم دستم نمی رسه دلتو بچینم
تو اصلا از قصه های نصفه شب عزیزجونم خبر داری انگار
که هی تا من غصه ام می گیره
می گی فردا یکشنبه است
ورزش داری
.
یادش بخیر بچگیا هربار که می رفتم حموم می یومدم
فک می کردم یه آدم دیگه شدم
حالا هر وقت یه آدم دیگه می شم می رم حموم
.
اصلا تو که جیک و جیک می کنی برام
تو هم بمون
تو هم بمون
من که خوابم نمی بره که بخوام خواب ببینم
که تو رفتی
من که نمی خوام خوابم ببره ک ه خواب ببینم که
که
تو رفتی آخه که
.
من هرچی حساب قرض الحسنه افتتاح کردم
هیچی نبردم
تو اما حسابی وا نکرده اومدی دلمو بردی
روی یکی از شاخه های انجیرت نشستی خوردی
بعد
بعد من
فهمیدم
تو اصلا نه از من عکس گرفتی
نه با من عکس گرفتی
نه برای من عکس گرفتی
.
خب دروغ که نمی گم
همه حق دارن
بگن بهم حق بده
منم هرچی حق دارم می دم به بقیه
دیگه خودم حق ندارم
.
خانم درخت انجیر؟
می یای منو ببری اصلا
بهم نخ ببندی هوام کنی؟
....
مهدی


عجیب ترین پست !

با درود ..

P.S "  : مثل این که سو درکی از این پست شده !
فقط بگم که لحظه ای تو عمرمون نبوده که از جمهوری .. ! متنفر نباشم و نباشیم .. "

این بار نوشته یا بهتر گویم شعریست از خمینی !! و جواب آن از خامنه ای !

اما باور کنیم که نباید به خاطر مسائل سیاسی از هر چیز گذشت .. حقیقا از زیبا ترین

شعر هایی که من تاکنون دیده ام یا خوانده ام و غیره همین شعر امام خمینیست

اولین بار از زبان یکی از دوستان که داشتیم بحث سیاسی میکردیم ! (و خوشبختانه همه هم اصطلاح طلب بودیم!) شنیدم ..

وی گفت و ما شنیدیم و جا خوردیم و یکی از دوستان با عبارت "امکان نداره .. " بحث رو به پایان برد

و ما هم گفتیم تا منبع نیاری امکان نداره باور کنیم !

اخه  خمینی .. روشنفکر دینی .. رهبر مذهبی یک مملکت .. وای خدای من امکان نداشت

اما تو یاهو بودم که یکی از دوستان به تمسخر این شعر رو به همه فرستاد (لینکش رو ) و من هم

به دنبال اندکی شادی (!) رفتم بخونم .. همین که تیتر ان را خواندم خندم گرفت اما این خنده ی کاذب

تا لحظاتی بیش طول نکشید تا جایی که اشک در چشمانم حلقه زد ..

اینجانب به شخصه چند بیتی از ایشون رو در کتاب "اصفهان بهانه بود ایرانم ارزوست" خواندم زیبا بود

اما نه در این حد .. من که اصلا نمیخواستم چیزی در مورد این چند بیت شعر بنویسم .. چه اتفاقی افتاد پس ؟

حال و هوای آن مرا به اینجا کشاند ؟ به این پست عجیب .. به چیزی که اگر دوستان ببینند شاید خندشان

بگیرد ؟ یا شاید خیل اندک یا زیادی به خاطر این پست فکر غلط در اندیشه ی ما کنند ؟ خدا داند و شما (خطاب به ما ) نمیدانید .

مقدمه ی زیاد هم خسته کنندس مگر نه ؟ تا کی صبر کنیم و اصل مطلب را نبینیم ؟ چرا همش سراب و

کذب و دروغ و .. ؟ من نمیدونم چه ربطی داره به مقدمه ی من اما مهم اینه که این واقعیت حقیقته و بس.


من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بيمـار تـو را ديـدم و بيمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم

همچو منصور خريدار سر دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى

كه به جان آمدم و شهره بازار شدم

درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز

كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم

جامه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم

خرقه پير خراباتى و هشيار شدم

واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد

از دم رند مى آلوده مددكار شدم

بگذاريد كه از بتكده يادى بكنم

من كه با دست بت ميكده بيدار شدم


این هم جواب از همان کس که نام برده شد و تکرارش زیاد به ما خوش نمآید !

البته بگم این قسمت حشو ـه اما خوندنش بد نیست ..


تو كه خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبيب همه ای از چه تو بيمار شدی
تو كه فارغ شده بودی ز همه كان و مكان
دار منصور بريدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای كه در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدی
وه كه بر مسجديان نقطه پرگار شدی
خرقه پير خراباتی ما سيره توست
امت از گفته در بار تو هشيار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عيسی مسيح از تو پديدار شدی
يادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببريدی ز همه خلق و به حق يار شدی


.........


این جمله رو خوندم تنم لرزید .. واقعا دلم گرفت .. اخه چرا ؟

خداوند میفرماید :

ای عیسی تا کی چشم به راه باشم و مردم به سوی من باز نگردند ...


بهار در راهست

بهار در راهست دوستان

 

 

 

توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید

 

میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران          پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران

باده ساغـر کنیـد ، توبـه ای دیگـر کنیـد          خرقه از تن برکنید ، توبه ها را بشکنید

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

یادی از آئین مستانی کنید ، مست پنهانی کنید          تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید

روز و شب معشوقــه بـــازی های عــرفــانی کنید          مــست پنهـــــانی کنیــد ، مست پنهــــانی کنید

 

همچـون خمـــاران توبــه ها را بشکنید

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

عاشقان غوغا کنید           بــر دل شیـــدا کنید

یک نفس گر میتوان ساغر زدن          پس چــرا اندیشـــه فـــردا کنیم

 

غصه از سر وا کنیم           پیمانه را احیا کنیم

ای بی قـراران ، ای بی قـراران

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران          پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران

باده ساغـر کنیـد ، توبـه ای دیگـر کنیـد          خرقه از تن برکنید ، توبه ها را بشکنید

 

توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران

 

 

باز هم محتسب و مست

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

سلامی چو بوی خوش آشنایی

                                         بدان مردم دیده روشنایی

بدون مقدمه شعری از پروین اعتصامی میگذارم که به نظرم به نحوی از محتسب و مست مولانا الهام گرفته شده(تابلو دیگه مگه نه؟!)

محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت        

                                                                    مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

 

 

گفت مستــی زان سبب افتـــــان و خیـــــزان مــی روی        

                                                                گفت جـــــــرم راه رفتـــــــن نیست ره همــــــوار نیست

 

 

گفت می بایــــــد تــــــو را تــا خـــــانه قــــــاضی بـــــرم       

                                                                  گفت رو صبـــح آی قـــــاضی نیمـــه شب بیـــدار نیست

 

 

گفت تــا داروغــــــه را گـــوئــــیم در مـسجــد بــــــخواب         

                                                                 گفت مسجـــد خــــوابـــــگاه مـــــردم بـــــدکــــار نیست

 

 

گفت دینــــاری بـــــده پنهــــــان و خــــــود را وا رهـــــان        

                                                                گفت کـــــار شــــــرع کـــــار درهــــــم و دینــــــار نیست

 

 

گفت آنقـــــدر مستــی زهــــی از ســر بــر افتادت کلاه         

                                                                   گفت در ســــر عقــــل بایــــد بــــی کلاهی عـار نیست

 

 

گفت بایــــــد حــــد زننــد هشیـــــــار مـــــردم مست را       

                                                                     گفت هشیــاری بیــــار اینجـــا کسـی هوشیــار نیست

خواب و بیدار

منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت

مطلب زیر رو از امین ګرفتم:

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟
مرد مي گويد من خوابيده بودم.
خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .
مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم!

بای

دوست

به نام حضرت دوست

سلام دوست من

اول یه چیزی بګم که بهش رسیدم: چیزای بزرګ رو از دور میشه خوب دید یه ذره بهش فکر کنین

دوم اینکه سقراط میګه هر کس ثروتمند و زیبا باشه و یه دوست خوب داشته باشه خوشبخته حالا کاری به دوتای اولی ندارم ولی با آخری صد در صد موافقم

سوم اینکه یکی میګه هرکی دوست خوب نداشته باشه دینش کامل نیست یا یه چیزی تو همین مایه ها

بعد هم مولوی رو بهش فکر کنید که با اون بزرګی اګه از شمس اسم می آوردن اشک تو چشماش جمع می شد

 واجب آید ګر بیاید نام او         شرح لفظی ګفتن از انعام او

آقا از هرکی سوال کنین میګه چی ؟ دوست خوب یکی از بزرګترین نعمت هاست

چرا همه چیزو پیچیدش کنیم؟

قدر دوست خوب خودت رو بدون

روز وصل دوست داران یاد باد              یاد باد آن روز ګاران یاد باد

خدا نګهدار دوست من

در جواب اقای حیاتی مبنی بر سنی یا شیعه بودن مولانا ...


بشنو این نی چون شکایت میکند               از جدایی ها حکایت میکند

در این قسمت خواستیم تا بررسی و فحصی در مورد شیعه یا سنی بودن "نــی" انجام بدهیم .

بهتر است شروع را با داستانی از شمس اغاز کنیم که در ادامه ارتباط مستقیمی با مطلب مورد نظر ما دارد .. :

شمس در ان زمان شخصی بود که درجات عرفان را به نهایت خود رسانده بود زین جهت حنفی و شیعه و سنی و صوفی و .. همه به دنبال او برای رسیدن به درجات عرفانی خود بودند . از جزئیات میگذریم تا سراغ روزی میرسیم که مولانا و شمس در بازار بودند ، شخصی دستپاچه جلو می آید و به شمس ع رض ادب و احترام میکندو با حکیم خواندن او ، به ستایش او میپردازد ، شمس که اورا عاشق در میایبد فورا جوابی به او میدهد که به قرار زیر است " آن طرف خیابان یک مـی فروشی است نزد او برو و می بستان و به وسط بازار رفته ان را بنوش " شخص متعجب میگوید آخر شمس ای والا مرتبه این که خلاف سخن خداست ؟ انجا بود که شمس اورا مبتدع خواند و با عبارت " از پیش مردان دور شو! " او را راهی میکند . - ان شخص اوحدالیدن نام داشت .

مذهب شمس مشخص نیست ولی او در جایی از مقالات گفته که " این مذهب سنیان به کار نزدیک تر است تا مذهب معتزله " . اما او مخالف با اهل بیت است .

در مقالات شمس اینطور آمده که :

فاطمه (حصرت فاطمه "ع" ) خدارا برای فرار از اتش جهنم ستاش میکند .

جای دیگر در مقالات امده که (به علت نثر کمی پیچیده تر این مورد رونویسی از روی مقالات است) :
"اگر فاطمه و عایشه شیخی کردند من از رسول بی اعتقاد شدمی الا نکردند . اگر خدای تعالی زنی را در بگشاید همچنان خاموش و مستور بود . زن را همان به که پس دوک نشیند و در کنج خانه مشغول به خدمت ان کس که تیمار او کند"

ایا عایشه و حضرت فاطمه در یک سطح هستند ؟! برای حفظ تعادل سخنی از امام (!) خمینی نقل میکنم که بسیار زیباست : "اگر حضرت فاطمه مرد بودند مطمئنن به جای پیامبر بود " ! این است جایگاه ایشان

البته در بحثی که من و عارف سال پیش داشتیم به نتایج خیلی خوبی رسیدیم که چکیده ی ان این است :

در ان زمان زنان جایگاه خوبی در اجتماع نداشتند و حداقل در عربستان این طور بود . نه درس میخواندند نه در محافل عمومی شرکت میکردند نه جایی میرفتند و نه .. و نه .. و نه ... . پس برای مرد ان زمان که خود را برتر از زنان میدانست درک شخصیت زنی مانند فاطمه واقعا دور از ذهن بود . چطور زنی که در ظاهر مانند همه ی زن ها بود میتوانست عارفی به این بزرگی شود و خدا انقدر به او علاقه داشته باشد و بلعکس ؟ پس شمس از فکر خود زیاد هم بی ربط نمیگفت و میتوان انرا تا حدودی به جبر جغرافیایی ان زمان سوق داد .

تا اینجا همه ی مطالب مقدمه ای بود برای تنها چند جمله ی کوتام که در ذیل نوشته شده است :

مولانا برای رسیدن به معبود خود مجبور بود از شمس انطور دفاع کند که هر حرف اورا قبول و اطاعت کند تا بتواند روح بینهایت خود را راضی سازد . 

اما بحث بعدی انجاست که مولانا یک صوفی بوده و مکتب ان سلوک عشق است و راه شریعت و طریقت را میپیماید . طریقت را از شمس و شریعت را از افکار خود و دین استغراف میکند . پس بحث سر سنی یا شیعه بودن ان بسیار سخت و دارای ابهامات زیاد است . اما با استناد به اشعار و صحبت های مولانا میتوانیم درک بیش تر و ژرف ترین از این باب داشته باشیم .

بهتر است کمی از اشعار را نوشته و با توجه به تفسیر ان ها نتیجه گیری را خلاصه تر کنیم :


شنیدی طبل برکش زود شمشیر                  که جان تو غلاف ذوالفقار است

بزن شمشیر و ملک عشق بستان               که ملک عشق ملک پایدار است (در نسخه ای جاودان نیزامده)

حسین کربلایی اب بگذــــــــــــــار                 که اب امروز تیغ ابدار اســــــــت


اگر بیت های قبلی ان را نگاه کنید (ر.ک دیوان شمس ) میبینیم که در نصحیت انسان و ان که در راه خدا قدم بردار صحبت میکند . مصرع دومی که در بالا گذاشته شد تعبیری فوق العاده و بسیار بسیار زیبا به کار رفته که با نگاهی وسیع تر و جزئی تر میتوان ان را استنتاج نمود .

این مصرع روح پاک انسانی را که قدم در راه خدا میگذارد را به شمشیر حضرت علی (که ضمنا به ان به صورت نامحسوس لقب پاک را نیز داده و حتا ان را با روح انسان یک دانسته) تشبیه کرده و جسم انسان را به غلاف ان ! که نمیگذارد روح بیرون بیاید و به لقا برسد . البته این مصراع در ابیات دیگری هم اورده شده که این دو مورد در خاطر اینجانب هست :

بر چه فرود امدیت بار کنید این چه جاست

و جایی که میگوید من در یک جای شیشه مانند محصور شده ام و نمیتوان از اینجا بگریزم (در سخرانی استاد غریب این بیت خوانده شد )

اما در مصرع بعد وقتی این عمل را برای ما شرح میدهد به هدف گذاری میپردازد که میگوید اگر در راه خدا قدم بر داری این کار برایت خوشبختی و سعادت دائمی به همراه دارد .

و در بیت بعد که اثبات ارادت بی شاعبه و بی دریغ مولانا به امام حسین است او را مصداق بارز این شخص میداند که در راه خدا شمشیر حق برداشته ولی در مصراع دوم با تنها شش کلمه تنفر خود را نسبت به یزید ابراز میدارد که میگوید در این بین که همچنان اشخاصی چون امام حسین پیدا میشوند نخاله هایی منجمله یزید مانع از انجام ان میشوند.

به نظر نگارنده ی این مقاله هیچ یک از سنیان این چنین به امام حسین احترام و خالصانه اورا تصدیق نمیکنند زیرا اگر بکنند شیعه هستند ! زیرا لفظ مهم نیست چیزی که مهم است باطن است . چنان که در بالا ذکر شد اگر مولانا صحبتی مثبت با سنیان میکند تنها از روی جبر است و به خاطر شمس .

چند لحظه ای را از دیوان بگذریم و تفعلی به گلستان معنوی مولانا (نامی که استاد سروش روی ان گذاشتند) کنیم :

در مثنوی که مجموعه ای کامل است برای زندگی و اخرت احادیثی در ان امده که از جمله ی انها چندین حدیث در مورد این است که پیامبر اکرم فرموده اند من شهر علم و علی باب ان است و .. که به اختصار در پایین به انها اشاره میشود . قبلا پیشنهاد میکنم نسخه ی اقای فروزانفر را تهیه فرمایید تا در پینوشت ها احادیث را بخوانید .

"راز بگشای ای علی مرتضی" بیت 3757

"ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از انچه دیده ای " بیت 3732

این بیت به ان اشاره دارد که حضرت علی میفرمایند پیامبر در گوش من تمامی علوم را به من اموختند.

"شیر حق را دان منزه از دغل" بیت 3721

میدانیم که شیر حق یا هژبر ژیان و .. القاب حضرت علی هستند و القاب اسم خاص و تنها برای یکنفر هستند .

" از علی اموز اخلاص عمل" 3721 بیت

واضح ترین سخن مولانا در باب تایید شیعه بودنش .

"چون تویی بابی ان مدینه علم را چون شعاعی افتاب حلم را"

این بیت اشاره به حدیث پیامبر دارند که میگوید من شهر علم و علی در ورودی ان است.


باز سری یه دیوان میزنیم تا ببینیم نـی دیگر چه سخنانی برای ما دارد ؟


دلست همچو حسین و فراق همچو یزید              شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا

شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب         اسیر در نظر خصم و خسروی به خل


مقدمه ی تفسیر :

از این دو بیت مطالب بسیار زیادی دستگیر ما میشود که ما تنها به بحث خود یعنی شیعه یا سنی بودن مولانا میپردازیم ..

در مصرع اول این بیت باز یکی دیگر از تشبیهات مرموز و زیبای مولانا به کار رفته که نیاز به تحلیل بیش تری دارد که در اینجا - نویسنده ی مقاله- ان را توضیح میدهم

از دید مولانا امام حسین (با توجه به شعر قبلی که ترجمه و تفسیر شد) کسی است که در راه خدا قدم بر داشت و زندگیش را وقف ان کرد پس اورا قبول دارد و مطلق میداند . و یزید هم که از اب ، تیغ ساخت و مانع قیام امام حسین شد را فرق میداند .. حال سوال انجاست که ارتباط این با بحث ما چیست .. خداوندگار (لقب مولانا ) لقا الله و نزدیکی و قرب را به امام حسین و نزدیکی ان به خدا تشبیه میکند در صورتی که دوری را به کار یزید .


تفسیر :

اما باز اینجا معنی مبهم است که تفصیل ان به شرح زیر است :

مصرع اول از زبان خود مولانا بیان میدارد که ذکر میکند دل و روح هر کسی مانند امام حسین است و به خدا نزدیک ، در صورتی که - زندگی و دنیا و هزاران مسئله ی دیگر - اورا مانند یزید از خداوند دور ساخته است.

در بیت دوم ان که تلمیح نیز در ان به کار رفته است داستان کربلا را با زاویه دیدی مختلف از بقیه بازگو میکند میگوید که اگرچه حسین "ع" در ظاهر شهید شده اما او تازه زندگی را اغاز کرده (توضیح بیشتری نیاز نیست)

اما سخن پایانی خود را با اشعاری از مولانا مینگارم که سخن مرا تمام و کمال ، اتمام میدارد و مطمئنن کسی که این ابیات را با دقت یا بی دقت بخواند اطمینان قلبی ! پیدا میکند که مولانا از عاشقان راستین اهل بیت است و در نهایت شیعه :

ای شاه شاهان جهان الله مولانا علی

ای نور چشم عاشقان الله مولانا علی

حمد است گفتن نام تو ای نور فرخ نام تو

خورشید و مه هندوی توالله مولانا علی

خورشید مشرق خاوری در بندگی بسته کمر

ماهت غلام نیک پی الله مولانا علی

خورشید باشد ذره ای از خاکدان کوی تو

دریای عمان شبنمی الله مولانا علی

موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور

داوود می خواندت زبور الله مولانا علی

آدم که نور عالم است عیسی که پور مریم است

در کوی عشقت در هم است الله مولانا علی

داوود را آهن چو موم قدرت نموده کردگار

زیرا به دل اقرار کرد الله مولانا علی

آن نور چشم انبیاء احمد که بد بدر دجا

می گفت در قرب دنی الله مولانا علی

قاضی و شیخ و محتسب دارد به دل بغض علی

هر سه شدند از دین بری الله مولانا علی

گر مقتدای جاهلی کرده است در دین جاهلی

تو مقتدای کاملی الله مولانا علی

شاهم علی مرتضی بعدش حسن نجم سما

خوانم حسین کربلا الله مولانا علی

آن عالم آل عبا دانم علی زین العباد

هم باقر و صادق گو الله مولانا علی

موسی کاظم هفتمین باشد امام و رهنما

گوید علی موسی الر ضا الله مولانا علی

سوی تقی آی ونقی در مهر او عهدی بخوان

با عسکری رازی بگو الله مولانا علی

مهدی سوار آخرین بر خصم بگشاید کمین

خارج رود زیر زمین الله مولانا علی

دیو و پری و اهرمن اولاد آدم مرد و زن

دارند این سر در دهن الله مولانا علی

اقرار کن اظهار کن مولای رومی این سخن

هر لحظه سر من لدن الله مولانا علی

ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا



انضمام : این شعر با صحبتی که اقای حیاتی در مورد انکه تاریخ مولانا به امام ها سازگاری ندارد در تناقض است .. پس ایا مولانا بعد از مرگ این اشعار را سروده ؟!

این بیت را جداگانه می اورم برای اطمینان هر چه بیش تر :

"هم مومنان و مومنات وحش و طیور و هم نبات     مقصود کل کائنات الله مولانا علی"


پس اگر مولانا اینطور و انقدر به اهل بیت ارادت دارد و انهارا ستایش میکند و بالاترین افراد میداند پس بهتر از هزاران شیعه است !


(رقص سماع)


منتظر نظرات و انتقادات و هرچیز دیگر هستیم و اگر نظرات در این بحث بگنجند پاسخ انها نیز داده میشود .

ادامه نوشته

اینبار عجیب تر از گذشته ..

خسرو گلسرخي


خسرو گلسرخی (زاده ۲ بهمن ۱۳۲۲ - درگذشته ۲۹ بهمن ۱۳۵۲) شاعر و نویسنده مارکسیست ایرانی و از فعالان سیاسی چپگرا بود. خسرو گلسرخی در دوران حکومت محمدرضا پهلوی به همراه کرامت‌الله دانشیان محاکمه و اعدام شد. محاکمه و سخنرانی افشاگرانه او در این محاکمه همان زمان به طور ناقص از تلویزیون پخش شد و در ۲۹ بهمن ۱۳۵۷, در سالگرد اعدام او و تنها چند روز پس از وقوع انقلاب, به طور کامل پخش شد و شهرت بسیاری یافت. گلسرخی از آن پس از چهره‌های شناخته شده چپ بوده و بسیاری یادش را گرامی می‌دارند.


گرچه در زمان خود او اشعارش به صورت کتاب چاپ نشدند, پس از مرگ چندین کتاب مختلف در بزرگداشت او و از جمله مجموعه اشعار او به چاپ رسیدند

(چه کنیم دگر !)



تساوی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

تفعلی به چند باب از بهشت ـه سعدی ! + عکس از مزار شعارای بزرگ

1-پارسائي را ديدم بر کنار دريا ، که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد.مدتها در آن رنجور بود و شکر خداي عز و جل علي الدوام گفتي ؛ پرسيدندش که شکر چه مي گوئي ، گفت : شکر آنکه  بمصيبتي گرفتارم نه بمعصيتي.
                           گو مرا زار به کشتن دهد آن يار عزيز
                           تا نگوئي که در آن دم غم جانم باشد
                           گويم از بنده مسکين چه گنه صادر شد
                           کو دل آزرده شد از من ،غم آنم باشد


2- حکيمي که با جهال در افتد توقع عزت ندارد و گر جاهلي بزبان آوري بر حکيمي غالب آيد عجب نيست که سنگيست که گوهر همي شکند .
                            گر هنرمند ز اوباش جفائي بيند  
                            تا دل خويش نيازارد و درهم نشود
                     سنگ بد گوهر اگر کاسه زرين بشکست
                          قيمت سنگ نيفزايد و زر کم نشود



3- ارادت بيچون يکي را از تخت شاهي فرو آرد و ديگري را در شکم ماهي نکو گرداند.



4- زمين را از آسمان نثار است و آسمانرا از زمين غبار "کل اناء يترشح بما فيه "
                            گرت خوي من آمد ناسزاوار 

                      تو خوي نيک خويش از دست مگذار


.....


قسمت بشه یه سر اینجا ها بریم :


(مزار با شکوه سعدی )


http://www2.soroush-media.tv/sitepics/saadi_tomb.jpg


(ارامگاه حافظ )


http://www.iranembassy.org.au/pic/FAA13012.jpg


(مزار شریف بزگ عارف ، مولانا به همراه .. )



 


مثل اینکه این خونه ی مولاناس :





اینم مراسم زیبای رقص سماع


این هم مقبره ی شمس :


http://www.fotothing.com/photos/5a8/5a821c288fe47d42162358537327f864.jpg


http://behzad2313.persiangig.com/image/13860903.jpg




اخرین جمله ای که مولانا به زبون اورده :


رو سر بنه بنه به بالین تنها مرا رها کن


(اخرین شعر مولانا)

همایش بزرگداشت مولانا

با سلام !


بشنو این نی چون شکایت میکند

از جــــــــــدایی ها شکایت میکند


در این پست در مورد همایش بزگداشت مولانا مینویسم و بعضی از بحث هایی که انجام شد و

یه کم از نظرات خودم ! دیگه هر چی به ذهنم اومد

یکی از دلایلم هم که مینویسم به خاطر اینه که عارف نبودش .. البته فقط یه دلیلش !


در راه اومدن به خونه بودم که عکس ی رو دیدم که نوشته بود "مولانا" زیرشم نوشته بود

"شمس کیست" راغب شدم ببینم چیه .. خوندم چیزی جز یه ادرس نبود

رفتم خونه اولین کاری که کردم به اینترنت وصل شدم و رفتم وب لاگ ـه Khalvate-Eshg.blogfa.com

خوشبختانه اطلاعات کافی رو نوشته بود

خلاصه روز 5 شنبه ساعت 5 بعد از ظهر 17:00 به اونجا رفتم

البته 15 دقیقه زود تر !

ساعت گذشت و گذشت شد 17:10 دقیقه .. نگاهی به عقب و جلو کردن و شمردم تنها

بیست (20) نفر حاضر بودن ! تعجب کردم

اما یه کم که گذشت که دقیقا4 دقیقه بود تعداد به حدود 60 نفر ارتقا پیدا کرد

خلاصه 5:16 دقیقه شروع شد

استاد اومدن و شروع کردن با یک ایه از قران اگه اشتباه نکنم ،

بعد ، پس از Intro ی مناسب بحث شروع شد

قرار بود که بحث در مورد "شمس" باشه که شروع اینجوری بود که گفتند امروز میخوایم

یه بحثی بکنیم که کمتری کسی اون رو انجام میده یعنی به جای مولانا در مورد شمس بگیم

خب در هر صورت برای ما جالب بود چون بحث این دو ز هم جدذا نیست

نمیخوام در مورد حرف هایی که رد و بدل شد بگم فقط یه چیز کلی بگم که بدونید چه خبر بود و

چه چیزی رو از دست دادین !

ولی یه گله هم بکنم که برای من واقعا جای تعجب بود که یعنی واقعا باید فقط 70-60 نفر تو

روز بزرگداشت مولانا حضور داشته باشن ؟!

اما یه کم که گذشت بحث کلا از "شمس" و "مولانا" رو به عرفان و از این جور موارد رفت

ولی در همین بین اقایی حدود 60 ساله گفتند ، استاد .. جواب دادند بله ؟

گفتن امروز روز مولاناس کل جهان در مورد مولانا صحبت میکنن ، میشه شما هم بگید دقیقا

شمس کی بود ؟

(منظورشون : اقا میشه بحث رو به حاشیه نکشونید ؟)

ولی واقعا تلنگر خوبی بود

البته حدود 10 دقیقه بحث بدون تغییر پیش رفت تا "سخنران" به بحث اصلی باز گشتند

ولی راستش رو بگم بحث کم تر در مورد "شمس" بودش .

یک چیز کلی در مورد شمس گفته شد که من بهتون میگم چی بود :

شمس یک ادم کامل بود و هر کسی دنبال یک ادم کامل میگرده و مولانا هم همینطور


(!) همین !


دیگه 5 دقیقه ی اخر چیز جالبی که گفته شد این بود که گفتن 20 صفحه شعر و اینا نوشتن

که بخونن ولی تنها 4 صفحش جا شد :دی توضیح بدن


در کل جای همگی خالی بود و البته جای عارف هم خالی بود ! :دی


اینم یه شعری که اخر حرف ها گفتند حتما بخونید :

پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود ما به بغداد جهان جان اناالحق می​زدیم پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن جان فدای ساقیی کز راه جان در می​رسد ما دهان​ها باز مانده پیش آن ساقی کز او یا دهان ما بگیر ای ساقی ور نی فاش شد شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را                  
از شراب لایزالی جان ما مخمور بود پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود در خرابات حقایق عیش ما معمور بود از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود خمرهای بی​خمار و شهد بی​زنبور بود آنچ در هفتم زمین چون گنج​ها گنجور بود آن زمان کی شمس دین بی​شمس دین مشهور بود


راستی اینم شعریه که میگند اخرین شعر مولاناس

واقعا با احساس بخونید ! اونوقعته که قلبتون درد میگیره 


    

(رقص صما)


رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی                  
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن بر آب دیده ما صد جای آسیا کن بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن از برق این زمرد هی دفع اژدها کن تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن


اینم یه عکس معروف از مولانا و شمس که بعضی ها ایراد گرفتند که چرا انقدرماورایی هست !



اینم مراسم رو نمایی از عکس گفته شده (به جای عبارت ذکر شده که عربیه !!)

http://media.farsnews.com/Media/8605/ImageReports/8605130481/1_8605130481_L600.jpg



در کل به همه تبریک میگم این روز بزرگ رو (8 مهر)


ممنـــــــون


سنتور نواز چهار مضراب دلکش در گذشت

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...

با درود

من همیشه برای موسیقی سنتی تمامی تمدن ها اهمیت ویژه ای قایل بودم مثل موسیقی سنتی عرب پارس غرب و حتی شرق دور.

به نظرم بتهوون و باخ و... بزرگان موسیقی جهان اند اما...

ولی همیشه به موسیقی سنتی ایرانی یک نگاه دیگری داشتم و آن شاید به دلیل ایرانی بودن خودم است یا این که اشعار شاعران آسمانی در آن تجلی دارد.

و امروز خبردار شدیم که یکی از بزرگترین استادان سنتور و سه تار که به گفته بعضی از پایور نیز زیبا تر می نوازد در گذشت.

در دوشنبه سی خرداد ماه هزارو سیصدو هشتاد و هشت استاد پرویز مشکاتیان در تهران در سن ۵۴ سالگی در گذشت و همین الان که دارم این ها رو تایپ میکنم دارم یکی از آثار ایشون رو گوش می دم و واقعا جای تاسف داره که این استاد بیش از این در این دنیا نماند تا به رشد و تعالی موسیقی اصیل ایران کمک کند.

در پایین بخشی از زندگی نامه او قرار دارد.

استاد پرویز مشکاتیان در سال ۱۳۳۴ در نیشابور دیده به جهان گشود و کار هنری خود را در شش سالگی با پدرش، مرحوم حسن مشکاتیان که استاد سنتورنوازی و آشنا با ویولن و سه‌تار بود، آغاز کرد. وی با ادامهٔ آموختن موسیقی در طول تحصیل، در سال ۱۳۵۳ وارد دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه تهران شد.

مشکاتیان، ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد نورعلی برومند و دکتر داریوش صفوت و مبانی موسیقی ایرانی را نزد اساتیدی چون دکتر محمدتقی مسعودیه، عبدالله دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن فراگرفت. او کار سنتورنوازی خود را به شیوهٔ رسمی در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی آغاز کرد و در این زمینه بسیار موفق کار کرد و کارهای بزرگ فراوانی را در زمینهٔ آهنگسازی وسنتورنوازی به ویژه تکنوازی انجام داد. وی در آزمون موسیقی باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار می‌شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکاً جایگاه نخست را به دست آورد.

استاد پرویز مشکاتیان در تاریخ ۳۰ شهریور سال ۱۳۸۸ در منزلش در تهران و در سن ۵۴ سالگی بر اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت.

مشکاتیان از سال ۱۳۵۶، همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را بر روی شعر مولانا ساخت. از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ با محمدرضا شجریان همکاری داشت که نتیجهٔ این همکاری، آثار ماندگاری چون بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود. وی در همهٔ این آثار، به عنوان آهنگ‌ساز و نوازندهٔ سنتور (در سِرّ عشق به عنوان نوازندهٔ سه‌تار) همکاری داشت.

وی با افسانه شجریان دختر محمدرضا شجریان ازدواج کرد ولی در دهه ۱۳۷۰ از او طلاق گرفت. او همچنین کارهای بسیار پرباری با نوازندگانی چون حسین علیزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شیدا) و محمدرضا لطفی (سرپرست گروه شیدا) دارد.

پس از قطع همکاری با محمدرضا شجریان، وی با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری همکاری کرد. او همچنین در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان (روح زمین) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.

او در سال‌های اخیر کارهای کمتری بیرون داده‌است و خود سرپرست یک گروه موسیقی مشهور بوده که بنا به گفتهٔ اعضای گروه به سبب کم کاری وی آن گروه از هم پاشید (در سال ۱۳۸۴). یکی از واپسین کارهای وی یک نوار تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد که حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.

مشکاتیان، کتاب‌های فراوانی در زمینهٔ سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کرده‌است.

بدرود

دکتر شریعتی ، خاصل و بی پروا

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در دل من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در دل خداوندم.

جبران خلیل جبران


اول یه سوال میپرسم از شما که سال ها پیش جوابش داده شده اما خودمون رو محک بزنیم ببینیم چی بلدیم ...


چرا مخلوق را گویند واصل ؟

سلوک و سیر او چون گشت حاصل ؟


.........

اما بریم یه کم از حرف های دکتر شریعتی رو گوش بدیم ببینیم چی میگه :دی

فقط تک جمله میگم (هر چی یادم بود دیگه :d ) :


اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است !


در برابر هر انچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با "نداشتن" و "نخواستن" روئین تن کن .


خدایا ! به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است .

و به هر که دوست تر میداری بچشان که :

دوست داشتن از عشق برتر !

(خواهشا هر کی اینو فهمید واسه من بگه نفهمیدم :| )


خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که ادم از خاک است . بگو که یک پدیده ی مادی

نیز به همان اندازه خدارا معنی میکند که یک پدیده ی غیبی در دنیا همان اندازه

خدا وجود دارد که در اخرت ، و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید در ان دنیا هم

به کار نخواهد امد .


به جامعه ام بیاموز تنها راه بسوی تو از زمین میگذرد اما به من بیراه ای بر را نشان بده.


ممنون ...


دست نوشته های بی ربط

سلامی به گرمای قلب هایی که با عشق ـه عشق ها محشور شد ، به گرمای افکاری که دلیل و منطق از ان ها بریده شد ...

چند وقتیست نا پیدایم ، نیستم .. کجایم ؟!

دانستنش خوب است اما خودم هم نمیدانم

روزی دگر ورق خورد ، چه اموختیم ؟ چه کردیم ؟ چه فایده ای داشت برایمان ؟

امید است زین روز ها بسی لذت ببرید ! ازین روز ها ؟!

نه از همه روز .. چرا باید عقاید انارشیست بر ما غلبه کند ؟!

یعنی ما انقدر ضعیفیم ؟! فکر ما کجاست ؟! سر جایش ! قلب ما کجاست ؟!

نه در این مورد یک نواقصی وجود داره .. چرا قلب ما از راه به بیراه کشیده شد ؟

کسی میداند ؟ 



چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن نه ای نه ای جان من خطا اینجاست

(حافظ)


راستی چرا بعضی ها زیر بار هیچ منطق و کلامی نمیروند و در طول تاریخ

نرفتند ؟ مشکل از ان هاست یا ذات انها ؟! یا روح انها .. ؟

مشکل همان جایی اغاز شد قلب ها به سمت بیراهه و جاده خاکی رفت

اونجایی که به قول دیو ماستین (Megadeth) انقدر دروغ گفتیم که دیگر

به هم اعتماد نداشتیم .. انقدر اعتماد نداشتیم که حرف های هم دیگه رو

باور نکردیم .. یکی عین حقیقت رو حرف زد ، شد ابو سعید ابلخیر.

اما این بار بریم سراغ کسی که صحبت هایش از دل است ! نه شاعر قرن

5 و 6 نیست ! یک شاعر و گیتاریست و خواننده ی متال ...

اینو میزارم که بدونید ما دنبال زیبایی هستیم حالا هر جا باشه !

بدنم از اشتباه ها (یی که انجام دادم) درد گرفت
تسلیم شهـوت بودم
ما همیشه به هم دروغ میگوییم
به همین خاطر به هیچ چیز اعتماد نداریم
زمانی میگذرد و او دوباره
به من میگوید بیا دوست باشیم
من لبخندی میزنم و میگویم باشه
بار دیگر حقیقت منحرف میشود
باید اعتراف کنم ..
میخوام رها کنم ، اما می دانم
ما هیچ گاه به پایان خط نمیرسیم تا هنگامی که به بکدیگر اعتماد داریم
ما همیشه به هم دروغ میگوییم
کاش میتوانستم اعتماد کنم ...خدایا لطفا کمک کن ..
تسلیم خواسته های نفسانی شده ام ...

(متن کامل شعر در ادامه مطلب (ترجمه و شعر اصلی)


خب الان بحث رو عوض میکنم ! دست نوشته ی بیربطه دیگه به هر جایی سرک میکشه ..


هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان​ها

(مولانا)


جدا که استاد زرین کوب راست میگه .. برای مولانا و هر عارف دیگه ای هر لحظه ای که

میگذره یک شروع مجدد ـه به خاطر همین هم هیچ کس که به چنین مقامی میرسه

خودش رو بالا تر از کسی نمیدونه و مغرور نمیشه

راستی شما هم مغرورید ؟


با سخنی از مولانا به پایان میبرم این نیمه مقاله ی بی سر و ته رو


بر خیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود پیش ای پنهان ساقیا


راستی عادت کردیم نظر نداشته باشیم !
پس عادت مارا ترک بدید اگه دوست داشتید ....



ادامه نوشته

جواب قانع کننده ؟

درود بر شما .

زین پس عزم و اراده ی خود را بر این کردیم که با شما پارسی سخن بگوییم .

در جواب عارف که گفت :

این سینا ی کج و کوله میگه که کی گفته که خیام شعر کفر آمیز داشته کی گفته که فلان این که قرآن رو از بر بوده.

البته در نظر داشته باشید که این بشر کمی از عقل به دور رفته  است زیرا من گفته ام که

بعضی از این به اصطلاح معلم ها میگن اشعار ایشان کفر اندود هست . اما من این حرف

زو نقض کردم .

و برای نمونه میتوانم به لحظه ی جان سپردن خیام اشاره ای داشته باشم که

در جمع همه ی باشندگان (همون حضار ولی به پارسی) گفت که میخواهم برای شما

قبل از جانسپردن صحبت هایی بکنم ، حرف خیام بدین ترتیب بود :

اللهم انی عرفتک علی مبلغ امکانی ، فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک . یعنی خدایا به درستی که من

به اندازه ی توانم تو را شناختم پس مرا بیامرز که معرفت من به تو

تنها وسیله امرزش من است به سوی تو . جان تسلیم کرد . 

این حرف های اخریه ی خیام بودش . پس چه نتیجه ای میشه گرفت ؟

درسته که حکیم عمر خیام فیلسوف بزرگی بوده اما سبب بر این نیست که عارف هم نباشه .

اصولا فیلسوف بودن مانع از رسیدن به درجه ی عرفان نمیشه .

که خیلی از افراد از همین راه به اون مقام رسیده اند .

حالا عرفان و عارف داریم تا عارف و عرفان !

یکی میشه مولانا یکی میشه حافظ یکی دیگه هم میشه خیام .

مثل شعری که حافظ میگه :

چون نقش تو در نظر نیامد مازا          

                                      جز کوی تو رهگذر نیامد مارا

خواب ار چه خوش امد همه را در عهدت

                                     حقا که به چشم در نیامد مارا

(امید است درست نوشته باشم :دی )

خب همین سخن مرا عارف دوباره تکرار کردش .

من میگم حافظ - مولانا و شاید شاید سعدی و خیام (خیام شاید یدونه داره)

تنها فکرشون خدا و  به عبارتی معشوقه ی حقیقیشون بوده .

یه روز یکی از بچه ها گفتش این مولانا که خدا نمیشناخته اصلا

فقط عاشق صلاحدین و شمس و ... بوده !

من هم بهش یکی از سخن های پائولو کوئولیو رو گفتم :

ببین پائولو کوئولیو میدونی چی میگه ؟! میگه که عشق درون دیگران نیست .

عشق درون خود ادم هستش . دیگران وسیله ای برای بیدار کردن و شعله ور

ساختن اون هستند . مولانا از شمس یاد گرفت که هرچه بیش تر به کودکی خودش

و دوران اوج عرفان گذشته اش برگرده . مولانا شمس رو استادش فرش کرد و چنان

از او بالا زد که به نظر خیلی ها بزرگ ترین عارف جهان بوده و هست و خواهد بود .

اینم جواب من بودش که فکر کنم دیگه حرفی برای گفتن نداشت.

به نقل قول از یه برنامه ی قدیمی :

درود و دو صد بدرود

خیام ، حافظ میشه این دو تن رو با هم برابر دانست

درود به همگی

امیدوارم روز ها به کامتون باشه:

یه چیز جالب من همیشه تلاش میکردم که کلماتی که به کار می برم از کلمات پارسی باشه نه تازی اما امروز یادم اومد ایام کلمه ی تازی هست.

خلاصه این که شرمنده

چی میشد که این زبان مورد تحریف (شرمنده کلمه ی دیگری یادم نیومد) واقع (بازم شرمنده) نمیشد

امروزه دیگه یک نفر هم پیدا نمیشه که بتونه به پارسی حرف بزنه.

نمی دونید اصلا یه حالی میده وقتی برخی از این استاد دانشگاه هارو میبینی که تلاش میکنند از کلمات تازی استفاده نکنند.

یکی از کسانی که من میشناسم که به پارسی حرف میزنه مادر بزرگ مادری من هست.

اجازه بدین یه خاطره بگم از همین ماجرا :

یه  بار ما رفتیم به باغ گردوی مادر بزرگم اینا و من رفتم بالای درخت که گردو بچینم خلاصه همون بالای درخت به مامانم و مامان بزرگم گفتم که گردویی از اون پایین میبینید مامان بزرگم گفت آره اون سمت از سمتی که روز بر آمد.

خیلی حال کردم که به جای مشرق گفت از سمتی که روز برآمد.

خلاصه بی خیال این قضیه بشیم.

دوتا آپ پایین تر سینا داشت افکار خودش رو در باره ی خیام میگفت خب چه اشکال داره من هم می خوام بگم.

این سینا ی کج و کوله میگه که کی گفته که خیام شعر کفر آمیز داشته کی گفته که فلان این که قرآن رو از بر بوده.

من میگم که اولا کسی نگفته که خیام کفر میگه یا خدا رو رد می کنه بلکه او بهشت رو رد میکنه اونم نه بهشت رو بلکه این عقیده رو که برخی از بزرگان دینی اون زمان تنها به خاطر بهشت و جهنم بوده که خدا رو عبادت میکردن خیام این فکر رو نا بخردانه میدونسته و می گفته که این درست نیست شاید حتی بهشت و جهنمی وجود نداشته باشه آفرینش ما دلیل دیگر و بهتری داشته آخه که چی این همه عبادت کنی برای بهشت و جهنم این که اصلا میشه کفر اون می گفت که اگه واقعا این طوره من اصلا عبادت نمی کنم بلکه میرم با همین بهشت دنیایی حالش رو میبرم این که نشد.

وگر نه شرابی که اون میگفته می خورده نه شراب عارفانه بوده و نه واقعا شراب میخورده.

یه چیز دیگه هم در مورد حافظ گفت که خیلی سخن از می داره اولا می که حافظ میگه با اونی که خیام میگه فرق داره خیام بیشتر فیلسوف بوده تا عارف اینو از شعر هایش می توان فهمید.

برای این کسی به حافظ نمیگه کافر که همه میدونن در مورد می عارفانه سخن میگفته.

اما خیام نه در مورد می واقعی سخن میگه اما هیچ وقت اون رو استفاده نکرده فقط این فکر رو ترویج می کرده که پرستش خدا به دلیل بهشت و جهنم کاریست بیهوده و نابخردانه در این جا یه ذره افکارش به عارف ها شباهت پیدا می کنه اون ها هم (مثل حافظ و مولانا و ....) خدا رو معشوق خود می دونستند کسی برتر از او نمی دیدند به همین دلیل او را پرستش میکردند آن هم چه پرستشی.

در ضمن من کی میگم بای من میگم بدرود به همگی امیدوارم لذت برده باشید.

بدرود

 

جملات زیبا

درود به همگی

امیدوارم ایام به کامتون باشه

امروز چند تا جمله ی زیبا و حکیمانه از فلورانس اسكاول شين آوردم======>

امیدوارم لذت ببرید:

 

جز تردید و هراس هیچ چیز نمی تواند میان انسان و بزرگترن آرمانها یا مراد دلش فاصله ایجاد کند.

 

اگر کسی موفقیت بطلبد ولی شرایط را برای شکست آماده کند دچار همان وضعی خواهد شد که برایش تدارک دیده است.

 

درست هنگامی که انسان کوچک ترین نشانه ای از آنچه طلبیده است نمی بیند باید برای آن تدارکببیند.

 

اغلب پس از موفقیتی بزرگ اندیشه های عذاب دهنده به وجود می ایند.

 

انسان تنها چیزی را می تواند به دست بیاورد که خود را در حال ستاندن آن ببیند.

 

معمولا درست پیش از کامیابی عظیم دلسردی و شکست ظاهری از راه میرسد.

 

به دلیل قدرت زیاد و نفوذ طیفی کلام هر آنچه آدمی بر زبان آورد همان را به سوی خود جذب خواهد کرد.

 

تنها به سه منظور جرات کنید کلامتان را به کار ببرید:

طلب شفا طلب برکت و طلب سعادت.

 

هر آنچه آدمی در باره ی دیگران بگوید در باره ی او خواهند گفت.

 

هر آنچه را که آدمی برای دیگران آرزو کند همانا برای خود آرزو کرده است.

 

سعدی

درود به همگی

امیدوارم ایام به کامتون باشه

دیدین چی شد؟

وب ما یادش رفت روز بزرگداشت سعدی رو تبریک بگه

شرمنده روز بزرگداشت ای شاعر والا مقام یکشنبه بود که متاسفانه من یادم رفت ای روز رو خاطر نشان بشم و به شما و همه تبریک بگم.

به هر حال عذر می خوام و این روز گذشته رو به همگی تبریک میگم

درضمن تا یادم نرفته امروز هم روز بزرگداشت شیخ العجایب بهایی میباشد.

این شیخ بزرگ عالم دینی معمار عارف و شاعر بوده ما بیشتر با اثار معما ری او همچو مسجد امام منار جنبان و ... در اصفهان آشنا هستیم.

روز بزرگداشت این شیخ بزرگ که مایه ی مباهات جهانیان است رو هم به شما تبریک می گم.

این هم غزلی از سعدی:

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیبه چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمدنفس خروس بگرفت که نوبتی بخواندنفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارمسرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتددل من نه مرد آنست که با غمش برآیدنه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاریدل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدیبرو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن چه خیال​ها گذر کرد و گذر نکرد خوابیبزه کردی و نکردند موذنان ثوابیهمه بلبلان بمردند و نماند جز غرابیکه به روی دوست ماند که برافکند نقابیکه در آب مرده بهتر که در آرزوی آبیمگسی کجا تواند که بیفکند عقابیتو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابیعجبست اگر نگردد که بگردد آسیابیکه هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

بدرود.

راستی یه زندگی نامه ی کوچک از سعدی در ادامه ی مطلب گذاشتم نگاه کنید.

ادامه نوشته

شعر مورد علاقه ی اقای کار امد !

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

دکتر شریعتی (اسم مدرسه ما :| ) !!!!

سوتک

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

سکوت مرگ بارم را