شراب ناب خیام

حمد بی حد و ثنای بی عد و سپاس بی قیاس خداوندی را که جمع دیوان حافظان ارزاق به پروانه سلطان ارادت و مشیت اوست. بی مانندی که رفع بینان سبع طباق نشانه ی عرفان حکمت بی علت اوست.

(مقدمه جامع دیوان حافظ)

سلام

به نظرم خیام زیبا ترین رباعیات رو داره.

 

ای دل چو زمانه میکند غمناکت

                                            ناگه برو زتن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

                                          زان پیش که سبزه بردمد از خاکت.

 

 

این کوزه که آبخواره مزدوریست 

                                        از دیده شاهی و دل دستوریست

هر کاسه می که بر کف مخموریست

                                        از عارض مستی و لب مستوریست.

 

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

                                                   در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او میبینی

                                                 دستیست که بر گردن یاری بوده است.

 

 

یک جرعه می زملک کاوی بهست

                                             از تخت قباد و ملکت طوس بهست

هر ناله که رندی بسحر گاه زند

                                              از طاعت زاهدان سالوس بهست.

 

 

یک جام شراب صد دل و دین ارزد

                                           یک جرعه می مملکت چین ارزد

جز باده ی لعل نیست در روی زمین

                                           تلخی که هزاران جان شیرین ارزد

عکس از بیداد

پیشنهاد میکنم هر کس که این آپ رو خوند یه سر به وب بالا بزنه جالبه


در ابتدا این که سینا دلم تنگه... دلم تنگه مخصوصا برای اینکه تو کلاس ادبیات بشینیم کنار هم.

بعدش این که جدیدا یه وب پیدا کردم خیلی زیباست حتما یه سر بهش بزن لینکش آخر پسته.

امروز بابام گفت یه خانم دکتر عراقی تو دانشگاه که داره دکترای زبان انگلیسی میخونه می خواد فارسی یاد بگیره فقط به خاطر خیام من با خودم گفتم ما واقعا باید خجالت بکشیم(خودم و خودت در مرحله اول) که طرف هیچ رابطه کاری نداره با زبان فارسی ولی به عشق خیام میخواد فارسی یاد بگیره بابام هم بهش گفت که هر وقت یاد گرفتی یه رباعیات خیام فارسی داریم بهت میدیم.(البته اون که نمیتونه حالا حالا خط نستعلیق بخونه و حالا حالا هم فارسی یاد نمیگیره هرچند که تصمیمش خیلی جدیه.)

منم گفتم برای اینکه از خجالت در بیام چند تا دوبیتی بذارم.

خدانگهدار

جواب قانع کننده ؟

درود بر شما .

زین پس عزم و اراده ی خود را بر این کردیم که با شما پارسی سخن بگوییم .

در جواب عارف که گفت :

این سینا ی کج و کوله میگه که کی گفته که خیام شعر کفر آمیز داشته کی گفته که فلان این که قرآن رو از بر بوده.

البته در نظر داشته باشید که این بشر کمی از عقل به دور رفته  است زیرا من گفته ام که

بعضی از این به اصطلاح معلم ها میگن اشعار ایشان کفر اندود هست . اما من این حرف

زو نقض کردم .

و برای نمونه میتوانم به لحظه ی جان سپردن خیام اشاره ای داشته باشم که

در جمع همه ی باشندگان (همون حضار ولی به پارسی) گفت که میخواهم برای شما

قبل از جانسپردن صحبت هایی بکنم ، حرف خیام بدین ترتیب بود :

اللهم انی عرفتک علی مبلغ امکانی ، فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک . یعنی خدایا به درستی که من

به اندازه ی توانم تو را شناختم پس مرا بیامرز که معرفت من به تو

تنها وسیله امرزش من است به سوی تو . جان تسلیم کرد . 

این حرف های اخریه ی خیام بودش . پس چه نتیجه ای میشه گرفت ؟

درسته که حکیم عمر خیام فیلسوف بزرگی بوده اما سبب بر این نیست که عارف هم نباشه .

اصولا فیلسوف بودن مانع از رسیدن به درجه ی عرفان نمیشه .

که خیلی از افراد از همین راه به اون مقام رسیده اند .

حالا عرفان و عارف داریم تا عارف و عرفان !

یکی میشه مولانا یکی میشه حافظ یکی دیگه هم میشه خیام .

مثل شعری که حافظ میگه :

چون نقش تو در نظر نیامد مازا          

                                      جز کوی تو رهگذر نیامد مارا

خواب ار چه خوش امد همه را در عهدت

                                     حقا که به چشم در نیامد مارا

(امید است درست نوشته باشم :دی )

خب همین سخن مرا عارف دوباره تکرار کردش .

من میگم حافظ - مولانا و شاید شاید سعدی و خیام (خیام شاید یدونه داره)

تنها فکرشون خدا و  به عبارتی معشوقه ی حقیقیشون بوده .

یه روز یکی از بچه ها گفتش این مولانا که خدا نمیشناخته اصلا

فقط عاشق صلاحدین و شمس و ... بوده !

من هم بهش یکی از سخن های پائولو کوئولیو رو گفتم :

ببین پائولو کوئولیو میدونی چی میگه ؟! میگه که عشق درون دیگران نیست .

عشق درون خود ادم هستش . دیگران وسیله ای برای بیدار کردن و شعله ور

ساختن اون هستند . مولانا از شمس یاد گرفت که هرچه بیش تر به کودکی خودش

و دوران اوج عرفان گذشته اش برگرده . مولانا شمس رو استادش فرش کرد و چنان

از او بالا زد که به نظر خیلی ها بزرگ ترین عارف جهان بوده و هست و خواهد بود .

اینم جواب من بودش که فکر کنم دیگه حرفی برای گفتن نداشت.

به نقل قول از یه برنامه ی قدیمی :

درود و دو صد بدرود

خیام ، حافظ میشه این دو تن رو با هم برابر دانست

درود به همگی

امیدوارم روز ها به کامتون باشه:

یه چیز جالب من همیشه تلاش میکردم که کلماتی که به کار می برم از کلمات پارسی باشه نه تازی اما امروز یادم اومد ایام کلمه ی تازی هست.

خلاصه این که شرمنده

چی میشد که این زبان مورد تحریف (شرمنده کلمه ی دیگری یادم نیومد) واقع (بازم شرمنده) نمیشد

امروزه دیگه یک نفر هم پیدا نمیشه که بتونه به پارسی حرف بزنه.

نمی دونید اصلا یه حالی میده وقتی برخی از این استاد دانشگاه هارو میبینی که تلاش میکنند از کلمات تازی استفاده نکنند.

یکی از کسانی که من میشناسم که به پارسی حرف میزنه مادر بزرگ مادری من هست.

اجازه بدین یه خاطره بگم از همین ماجرا :

یه  بار ما رفتیم به باغ گردوی مادر بزرگم اینا و من رفتم بالای درخت که گردو بچینم خلاصه همون بالای درخت به مامانم و مامان بزرگم گفتم که گردویی از اون پایین میبینید مامان بزرگم گفت آره اون سمت از سمتی که روز بر آمد.

خیلی حال کردم که به جای مشرق گفت از سمتی که روز برآمد.

خلاصه بی خیال این قضیه بشیم.

دوتا آپ پایین تر سینا داشت افکار خودش رو در باره ی خیام میگفت خب چه اشکال داره من هم می خوام بگم.

این سینا ی کج و کوله میگه که کی گفته که خیام شعر کفر آمیز داشته کی گفته که فلان این که قرآن رو از بر بوده.

من میگم که اولا کسی نگفته که خیام کفر میگه یا خدا رو رد می کنه بلکه او بهشت رو رد میکنه اونم نه بهشت رو بلکه این عقیده رو که برخی از بزرگان دینی اون زمان تنها به خاطر بهشت و جهنم بوده که خدا رو عبادت میکردن خیام این فکر رو نا بخردانه میدونسته و می گفته که این درست نیست شاید حتی بهشت و جهنمی وجود نداشته باشه آفرینش ما دلیل دیگر و بهتری داشته آخه که چی این همه عبادت کنی برای بهشت و جهنم این که اصلا میشه کفر اون می گفت که اگه واقعا این طوره من اصلا عبادت نمی کنم بلکه میرم با همین بهشت دنیایی حالش رو میبرم این که نشد.

وگر نه شرابی که اون میگفته می خورده نه شراب عارفانه بوده و نه واقعا شراب میخورده.

یه چیز دیگه هم در مورد حافظ گفت که خیلی سخن از می داره اولا می که حافظ میگه با اونی که خیام میگه فرق داره خیام بیشتر فیلسوف بوده تا عارف اینو از شعر هایش می توان فهمید.

برای این کسی به حافظ نمیگه کافر که همه میدونن در مورد می عارفانه سخن میگفته.

اما خیام نه در مورد می واقعی سخن میگه اما هیچ وقت اون رو استفاده نکرده فقط این فکر رو ترویج می کرده که پرستش خدا به دلیل بهشت و جهنم کاریست بیهوده و نابخردانه در این جا یه ذره افکارش به عارف ها شباهت پیدا می کنه اون ها هم (مثل حافظ و مولانا و ....) خدا رو معشوق خود می دونستند کسی برتر از او نمی دیدند به همین دلیل او را پرستش میکردند آن هم چه پرستشی.

در ضمن من کی میگم بای من میگم بدرود به همگی امیدوارم لذت برده باشید.

بدرود

 

خیام و نجوم ....

ایا میدونستیدکه خیام هم مثل بقیه فکر میکرده خورشید مرکز جهان هست ؟
با توجه به این شعر میشه فهمید :


این چرخ فلک که ما در او حیرانیم

فانوس خیال از او مثالی دانیم

خورشید چراغ دان و عالم فانوس

ما ماچون صوریم کاندر او حیرانم


خیام دقیق ترینتقویم جهان یعنی تقویم جلالی رو تدوین کرده است .


یه داستان از خیام (واقعی) :


یه روز چند نفر داشتن سر قران خوندن و نوع تلفظ یکی از قسمت ها با هم بحث میکردند

یهو خیام از راه میرسه . بهش میگن حکیم بیا اینجا به ما بگو . خیام هم همون سوره رو

از حفظ میخونه .

پس نتیجه میگیریم هر کسی که میگه خیام شعر هاش کفر امیز هست مشکل از خودشه

چون تعبیر شعر های خیام چیز دیگریست . مثل حافظ که از کلمه ی "می و میخانه" زیاد

استفاده میکنه ولی یه جا تو شعرش میگه :

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست


یه چیزی که خودم فهمیدمش :


من یه کتاب خیام دارم مال 40 سال پیش هست . خیلی جالبه که

توی اون نوشته شده بود : در واقع خیام تا سال ها پس از مرگش

همون اسم اصلیش بوده اما من داشتم این شعر رو میخوندم :


خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

پندار چو پستی ز نیستی خوش باش


خب پس این شعر رو کی گفته ؟!

من نمیدونم چه جوری همچین فکری کردن !


به قول عارف بای (شکلک قلب)



خیام اگر زباده مستی خوش باش ....

گويند بهشت و حور عين خواهد بود آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوق پرستيم رواست چون عاقبت كار همين خواهد بود
   
از تن چو برفت جان پاك من و تو خاك دگران شود مغاك من و تو
زين پس ز براي خشت گور دگران در كالبدي كشند خاك من و تو
   
گاه سحر است خيز اي مايه ناز نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز
كه آنها كه بجايند نپايند دراز و آنها كه شدند كس نمي آيد باز

خیام ، خداشناسی که به می خوارگی معروف شد ....

يا رب بگشاي بر من از رزق دري بي منت اين خسان رسان ما حضري
از باده چنان مست نگه دار مرا كز بيخبري نباشدم دردسري


=====


تا كي غم آن خوري كه داري يا ني؟ دين عمر به خوشدلي گذاري يا ني؟
پر كن قدح باده كه معلومت نيست كاين دم كه فرو بري برآري يا ني


=====


از گردش روزگار بهري برگير بر تخت طرب نشين و ساغر درگير
از طاعت و معصيت خدا مستغنيست باري تو مراد خود زعالم گير


======

اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست در بند سر زلف نگاري بودست
اين دسته كه بر گردن او مي بيني دستيست كه بر گردن ياري بودست

نایاب ترین شعر خیام ...

البته دو تا هست که اولیش رو مطمئنم هیچ جا پیدا نمیکنید .


تا چند زنم به روی دریاها خشت

بی زار شدم ز بت پرستان و کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود ؟

که رفت به دوزخ و که امد ز بهشت ؟


=======


این هم یه شعر که من جای دیگه ای نخونده بودم ولی در یه کتاب قدیمی

پیدا کردم :


هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

خیام در کنار مولوی ...

در این قسمت اول چند بیتی از اصول اصول اصول دین (که به عربی در اول مثنوی معنوی) نوشته

شده است . میگزارم ، سپس با شعری زیبا از خیام بدین پست ختام میبخشم :


شنو از نی چون شکایت میکند

از جدایی ها شکایت میکند

کاز نیستان تا مرا ببریده اند

از نیفرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهد شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی تالان شدم

مفت بد حالان و خوشحالان شدم


،

خیام :


چون عهده نمیشود کسی فردا را

حالی خوش دار در این دل پر سودا را

می نوش بما هتاب ای ماه که ماه

بسیـار متابد و نیابـــــــد مـــا را


،

ان قصر که جمشید در او جام گرفت

اهو بچه کرد رو به ارام گرفت

بهرام که گور میگرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت !

،


گر می نخوری طعنه مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان  را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام است ان را


،


هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه اراست مرا

خیام : مست خراباتی ...

یک جام شرای صد دل و دین ارزد

یک جرعه می مملکت چین ارزد

جز باده ی لعل نیست در روی زمین

تلخی که هزار جان شیرین ارزد


=======

یک قطره ی اب بود با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتا شد

امد شدن تو اندرین عالم چیست

امد مگسی پدید و نا پیدا شد !


=======

در چشم محققان چه زیبا و چه زشت

منزاگه عاشقان چه دوزخ چه بهشت

پوشیدن بیدلان چه اطلس چه پلاس

زیر سر عاشقان چه بالین چه خشت

رباعی خیام ....

گــــر باده خوری تو با خردمندان خور

یا با صنمی لاله رخی خندان خـــــور

بسیار مخور و رد مکن فاش مســـاز

اندک خور و گه خور و پنهان خـــــــور