یکی را به جان داد زنهار و گفتنگر تا نباشی به آباد شهربه جای سرش زان سری بیبهاازین گونه هر ماهیان سیجوانچو گرد آمدی مرد ازیشان دویستخورشگر بدیشان بزی چند و میشکنون کرد از آن تخمه داد نژادپس آیین ضحاک وارونه خویز مردان جنگی یکی خواستیکجا نامور دختری خوبرویپرستنده کردیش بر پیش خویشچو از روزگارش چهل سال مانددر ایوان شاهی شبی دیر یازچنان دید کز کاخ شاهنشهاندو مهتر یکی کهتر اندر میانکمر بستن و رفتن شاهواردمان پیش ضحاک رفتی به جنگهمی تاختی تا دماوند کوهبپیچید ضحاک بیدادگریکی بانگ برزد بخواب اندرونبجستند خورشید رویان ز جایچنین گفت ضحاک را ارنوازکه خفته به آرام در خان خویشزمین هفت کشور به فرمان تستبه خورشید رویان جهاندار گفتکه گر از من این داستان بشنویدبه شاه گرانمایه گفت ارنوازتوانیم کردن مگر چارهایسپهبد گشاد آن نهان از نهفتچنین گفت با نامور ماهروی
نگر تا بیاری سر اندر نهفتترا از جهان دشت و کوهست بهرخورش ساختند از پی اژدهاازیشان همی یافتندی روانبران سان که نشناختندی که کیستسپردی و صحرا نهادند پیشکه ز آباد ناید به دل برش یادچنان بد که چون میبدش آرزویبه کشتی چو با دیو برخاستیبه پرده درون بود بیگفتگوینه بر رسم دین و نه بر رسم کیشنگر تا بسر برش یزدان چه راندبه خواب اندرون بود با ارنوازسه جنگی پدید آمدی ناگهانبه بالای سرو و به فر کیانبچنگ اندرون گرزهی گاوسارنهادی به گردن برش پالهنگکشان و دوان از پس اندر گروهبدریدش از هول گفتی جگرکه لرزان شد آن خانهی صدستوناز آن غلغل نامور کدخدایکه شاها چه بودت نگویی به رازبرین سان بترسیدی از جان خویشدد و دام و مردم به پیمان تستکه چونین شگفتی بشاید نهفتشودتان دل از جان من ناامیدکه بر ما بباید گشادنت رازکه بیچارهای نیست پتیارهایهمه خواب یک یک بدیشان بگفتکه مگذار این را ره چاره چوی
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 20:58 توسط سـینا
|
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ... "شیدایان" را می نویسیم، تا یادی از شیدایان تازه کنیم