اگر تاج از آن تارک بیبهاسپاری بدو گوشهای از جهانو گرنه سواران ترکان و چینفراز آورم لشگر گرزدارچو بشنید موبد پیام درشتبر آنسان به زین اندر آورد پایبه درگاه شاه آفریدون رسیدبه ابر اندر آورده بالای اونشسته به در بر گرانمایگانبه یک دست بربسته شیر و پلنگز چندان گرانمایه گرد دلیرسپهریست پنداشت ایوان به جایبرفتند بیدار کارآگهانکه آمد فرستادهای نزد شاهبفرمود تا پرده برداشتندچو چشمش به روی فریدون رسیدبه بالای سرو و چو خورشید رویدولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرمنشاندش هم آنگه فریدون ز پایبپرسیدش از دو گرامی نخستدگر گفت کز راه دور و درازفرستاده گفت ای گرانمایه شاهز هر کس که پرسی به کام تواندمنم بندهای شاه را ناسزاپیامی درشت آوریده به شاهبگویم چو فرمایدم شهریاربفرمود پس تا زبان برگشادفریدون بدو پهن بگشاد گوشفرستاده را گفت کای هوشیارکه من چشم از ایشان چنین داشتم
شود دور و یابد جهان زو رهانشیند چو ما از تو خسته نهانهم از روم گردان جوینده کیناز ایران و ایرج برآرم دمارزمین را ببوسید و بنمود پشتکه از باد آتش بجنبد ز جایبرآوردهای دید سر ناپدیدزمین کوه تا کوه پهنای اوبه پرده درون جای پرمایگانبه دست دگر ژنده پیلان جنگخروشی برآمد چو آوای شیرگران لشگری گرد او بر به پایبگفتند با شهریار جهانیکی پرمنش مرد با دستگاهبر اسپش ز درگاه بگذاشتندهمه دیده و دل پر از شاه دیدچو کافور گرد گل سرخ مویکیانی زبان پر ز گفتار نرمسزاوار کردش بر خویش جایکه هستند شادان دل و تندرستشدی رنجه اندر نشیب و فرازابی تو مبیناد کس پیشگاههمه پاک زنده به نام تواندچنین بر تن خویش ناپارسافرستنده پر خشم و من بیگناهپیام جوانان ناهوشیارشنیده سخن سر به سر کرد یادچو بشنید مغزش برآمد به جوشبباید ترا پوزش اکنون به کارهمی بر دل خویش بگذاشتم
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 10:26 توسط سـینا
|
منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ... "شیدایان" را می نویسیم، تا یادی از شیدایان تازه کنیم