سلام به همگی

امید وارم ایام به کام باشه.

متاسفانه باید اعلام کنم ما (امیر سینا و خودم) آدم بشو نیستیم.

اون امیره که اصلا پست نمی ده سینا هم که همش شعر میزاره من هم که مثل امیر.

باید یک بار همه باهم دعوا کنیم بلکه آدم شیم.

خوب این حرفا رو بذاریم کنار.

امروز می خوام متن کامل سر آغاز کتاب مثنوی معنوی یا به قول سروش گلستان مثنوی رو براتون بذارم.

تو نت همه ی وبلاگ ها ناقص درجش کردن و فکر می کنم خیلی هم بده چون این سر آغاز این کتاب بزرگه و هر کسی که بخواد کتابی بخونه مطمئنا باید از سرآغاز کتاب شروع کند هم چنین یک سر آغاز یا دیباچه چکیده ای از مطالب کتاب است.

در مورد گلستان مثنوی نیز همین است در واقع در کل مثنوی این داستان روح سرگردان است که باید به آن پرداخته شود داستان روحی که قصد شکستن قفس جان را دارد و البته که در این کار موفق است.

روحی که از حدود انسانی خود به در آمد و به آسمان ها عروج کرد.

اما این روح هنوز به طور کامل به اصل خویش بازنگشته بود خود نیز نوشته:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش            باز جوید روزگار وصل خویش

خوب دیگه تفسیر های من کافیست.

فقط داستان این نی نامه که می گویند زمانی که چلپی از مولانا جلالدین درخواست کرد کتابی به سبک سنایی(اگه اشتباه نکنم) یا عطار بنویس مولانا جلال الدین این سی و چند بیت را از دستارش بیرون آورد و نگاشتن مثنوی (کتابی که حتی اسمی برایش انتخاب نشد) شروع شد:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

 

از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

 

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

 

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

 

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

 

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

 

از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست

 

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

 

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

 

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

 

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

 

پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

 

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

 

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

 

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

 

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

 

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

 

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

 

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

 

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

 

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد

 

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

 

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

 

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

 

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

 

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

 

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

 

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

 

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

 

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

 

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

 

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

 

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

 

آینه غماز نبود چون بود

آینه ات دانی چرا غماز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان

 

 

زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

خود حقیقت نقد حال ماست آن

بای