و رســـالت مـن این خواهـد بود
تا دو استــکان چای داغ را
از میان دویست جنــگ خونین
به سلامت بگـــــــــــذرانم
تا در شبـــــــــــــی بارانـــــــــی
آن هــا را
با خدای خــــویش
چشم در چشم هم نـــــوش کنیم


p.s : صدای جیــرجیرک های مـــُـرده میاد