X
تبلیغات
قلمــرو شـعر - طنز ادبی (عبید زاکانی و ...)

قلمــرو شـعر

بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند

وصیت نامه

وصیت نامه ـی ابوالقاسم حالـــت

طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا با  تخلص 'خروس لاري'


بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز درجواني ريه او شده بيمار دهيد

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد


p.s : بخشی از آن به سبب عــدم وجود "جنـــبه" ـی لازم در برخی از گونه های زنده ـی موجود حــذف شــد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:38  توسط سـینا  | 

وصیت نامه ابولقاسم حالت

سلامی چو بوی خوش آشنایی

داشتم تو نت می چرخیدم که بخشی از وصیت نامه ابولقاسم حالت شاعر و طنز پرداز مجله گل آقا رو دیدم


بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن بار دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

گر سر سفره خورد فاطمه بي دندان غم
به که، دندان مرا نيز به آن يار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش
لااقل تخ... مرا هم به طلبکار دهید!



..

p.s : وب ما و خود ما به هیچ جا نمیرویم ! (سینا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 10:6  توسط عارف  | 

محتسب و مست

بشنو از نی چون حکایت می کند     از جدایی ها شکایت می کند

با درود

امروز با داستان محتسب و مست خدمتتون هستم.

این داستان نوعی از طنز در مثنوی هم می باشد و می رساند که مولوی در این گونه نقل و قول قصه ها نیز دستی دارد.

داستان بسیار شیرینی است و پیشنهاد می کنم با دقت و تا پایان بخونید.

پاسبان گشتی که در شب کشیش می داد و به هر سو می گشت ناگهان در کنار دیوار مردی مست دید که خوابیده است.

محتسب در نیمه شب جایی رسید        در بن دیوار، مردی خفته دید
گفت ای مستی چه خوردستی بگو؟     گفت از این خوردم که هست اندر سبو

مست و محتسب!

محتسب پرسید : «در سبو چیست ؟»
مست پاسخ داد : «همان چیزی که خورده ام.»
محتسب گفت : «حرف های مبهم می زنی ! راست بگو چه خورده ای ؟»
مست گفت : «همان چیزی که در سبو پنهان است.»
محتسب درمانده شد که چگونه می تواند مستی او را ثابت کند. لذا نزدیک تر شد تا از بوی دهانش بفهمد.

گفت او را محتسب هین آه کن     مست هوهو کرد هنگام سُخُن

مست با ذکر هوهو محتسب را در مانده تر کرد، محتسب دوباره گفت :

گفت: گفتم آه کن هو می کنی؟     گفت: من شاد و تو از غم دم زنی
آه از درد و غم و بیدادی است      هوهو مَی خوارگان از شادی است

محتسب گفت : «من از این حرف های تو سر در نمی آورم. برخیز و حالا دیگر اظهار فضل نکن و لجبازی مَوَرز.»
مست گفت : «برو پی کارت. من و تو با هم مناسبتی نداریم.»
محتسب جواب داد : «تو مستی باید به زندان ببرمت.»
مست گفت : «دست از سرم بردار و برو. من چیزی ندارم گرو بگذارم.»
محتسب گفت : «بلند شو راه بیفت.»
مست پاسخ داد : «اگر می توانستم راه بروم به منزل خود می رفتم.»

من اگر با عقل و با امکانمی     همچو شیخان بر سر دکانمی

و در آخر:

هم تو بگو به لطف خود    بی تو به سر نمی شود

بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 12:26  توسط عارف  | 

اخر خنده :d

نقل از سایت شعر فارسی

پيغام گير حافظ :
رفته ام بيرون من از کاشانه ي خود غم مخور!
تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور!
بشنوي پاسخ ز حافظ گر که بگذاري پيام
آن زمان کو باز گردم خانه ي خود غم مخور !

پيغام گير سعدي:
از آواي دل انگيز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پيغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتي دادي به دستم

پيغام گير فردوسي :
نمي باشم امروز اندر سراي
که رسم ادب را بيارم به جاي
به پيغامت اي دوست گويم جواب
چو فردا بر آيد بلند آفتاب

پيغام گير خيام:
اين چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده اي از من ياد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آيم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پيغام گير منوچهري :
از شرم به رنگ باده باشد رويم
در خانه نباشم که سلامي گويم
بگذاري اگر پيا م پاسخ دهمت
زان پيش که همچو برف گردد رويم!

پيغام گير مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوري برانگيزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پيغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پيغام گير بابا طاهر:
تليفون کرده اي جانم فدايت!
الهي مو به قوربون صدايت!
چو از صحرا بيايم نازنينم
فرستم پاسخي از دل برايت!

پيغام گير نيما :
چون صداهايي که مي آيد
شباهنگام از جنگل
از شغالي دور
گر شنيدي بوق
بر زبان آر آن سخن هايي که خواهي بشنوم
در فضايي عاري از تزوير
ندايت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخي گيرد ز من از دره هاي يوش

پيغام گير شاملو :
بر آبگينه اي از جيوه ء سکوت
سنگواره اي از دستان آدميت
آتشي و چرخي که آفريد
تا کليد واژه اي از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابي گويم
تا آنگاه که توانستن سرودي است

پيغام گير سايه :
اي صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پيامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتي و شنودي باشد
با تو همراز شوم بي نياز کتمان

پيغام گير فروغ :
نيستم.. نيستم..اما مي آيم.. مي آيم ..مي آيم
با بوته ها که چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار مي آيم... مي آيم ..مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها که پيغام گذاشته اند
...سلامي دوباره خواهم داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 2:8  توسط سـینا  | 

عبید زاکانی ....

بکشت غمزه‌ي آن شوخ بي‌گناه مرا

فکند سيب ز نخدان او به چاه مرا

غلام هندوي خالش شدم ندانستم
کاسير خويش کند زنگي سياه مرا

دلم بجا و دماغم سليم بود ولي
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام ديده و دل
هنوز هيچ نميباشد انتباه مرا


ز مهر او نتوانم که روي برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گياه مرا


به جور او چو بميرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنايت کند نگاه مرا

عبيد از کرم يار بر مدار اميد
که لطف شامل او بس اميدگاه مرا


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:26  توسط سـینا  | 

عبید زاکانی (رباعیات)

هر کس که سر زلف تو اورد به دست          از غالیه فارغ شد و از مشک برست

عاقل نکند نسبت زلفت با مشـــــــگ          داند که میان این و ان فرقی هست


========


تا مهر تو ام با دل شوریده نشست              و افتاد مرا چشم بدان نرگس مست

این غم ز دلم نمنهد پای بـــــــــرون              وین اشگ ز دامنم نمیدارد دســــــت

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:8  توسط سـینا  |